تبلیغات
چراغ جادو

"راکفلر” ثروتمند ترین فرد تاریخ آمریکا ، چگونه میلیاردر شد؟

 

این سخن مشهور ثروتمندترین مرد روزگار خودش است؛ جان دی. راکفلر که بنیانگذار یک امپراتوری نفتی بود.

میزان ثروت راکفلر ۳۳۶ میلیارد دلار (بر اساس ارزیابی پیتر برنشتاین از مجله فوربس و مطابقت آن با نرخ تورم روز)

منبع ثروت: راکفلر در سال ۱۸۷۰ و در سن ۳۱ سالگی شرکت استاندارد اویل را  تاسیس کرد و بسیاری از پالایشگاه های نفت در ایالات متحده را خریداری نمود. او در اواخر عمر خود مالک بیش از ۹۰ درصد از صنعت نفت آمریکا بود. جان راکفلر (به انگلیسی: John D. Rockefeller) متولد ۱۸۳۹-۱۹۳۷میلادی ، ۱۳۱۶-۱۲۱۸ خورشیدی، سرمایه دار بزرگ تاریخ آمریکا بود.

راکفلر که در نیویورک متولد گشت، در زمان خود در آمریکا بخاطر وقف به عموم شهرت پیدا کرد. او ثروتمندترین آمریکایی در تاریخ بود.او بنیانگذار شرکت استاندارد اویل بود. راکفلر چهل سال پایانی عمرش در بازنشستگی گذراند. داراییش با رویکردی مدرن و ساختمند عمدتاً صرف ساختن بنیادهایی شد که تاثیری اساسی در داروسازی، آموزش و تحقیقات علمی داشتند.

این بنیادها در توسعه تحقیقات پزشکی مانند ریشه کنی کرم قلاب دار روده و تب زرد پیشگام بودند. در آمریکا، بسیاری نقاط، بخاطر همین وقفهایی که انجام داده به نام او است، همانند دانشگاه راکفلر و راکفلر سنتر.

داستان زندگی او سه قرن قبل از به دنیا آمدنش و با شکل گیری «کالوینیسم» شروع شد، یعنی زمانی که گروهی به این باور رسیدند که باید به تقدیر اعتقاد داشت. بنا به این باور کالوینیستی، برخی افراد مقدر است که ثروتمند و رستگار شوند و برخی دیگر هرگز به چنین بختی دست نخواهند یافت.

کالوینی در نوشته‌های خویش از روح هایی فقیر سخن به میان آورد که از همان آغاز تولد جهنم برایشان تعیین شده است. او همچنین باور داشت که برخی افراد برای ثروتمند شدن برگزیده شده‌اند!

کالوین مرد، اما کالوینیست‌ها همچنان به حیات خود ادامه دادند. آنها می‌گفتند خدا به کسانی که زرنگ و صرفه‌جو باشند پاداش می‌دهد. به این ترتیب باوری پدید آمد که ماکس وبر، جامعه‌شناس آلمانی، بعدها آن را روح کاپیتالیسم نامید. بنابرین ایده ثروت اندوزی مرزهای کشورها، اقیانوس‌ها و قرن‌ها را درنوردید.

این ایده پیشه وران، تجار، کشاورزان و کارخانه داران را در ید قدرت خویش گرفت و بالاخره روح و روان مردی را تسخیر کرد که در هشتم جولای ١٨٣٩ در آمریکا و در شهر کوچکی به نام ریچفورد واقع در ایالت نیویورک به دنیا آمد.

این مرد وقتی که نوجوانی کم سن و سال بود شیرینی تهیه می‌کرد و با فروش آن به خواهر و برادرهایش سود به دست می‌آورد. او هر سال روزی را که اولین شغلش را کسب کرد جشن می‌گرفت. محیط پیرامون وی را منطقه وحشی شرق آمریکا تشکیل می‌داد، آن هم در میانه قرن نوزدهم. میلیون‌ها مهاجر از سراسر دنیا روانه کشور شده بودند و می‌خواستند زندگی کنند.

از جایی که پیش از آن جنگل بود به یک باره خانه و کارخانه‌ها سر برآوردند. کالسکه‌ها به حرکت در آمدند و ماشین‌های بخار سوت کشیدند. در بحبوحه چنین وضعیتی پدر راکفلر فروشنده‌ای دوره گرد بود که بعضی مواقع در روستاها خودش را پزشک جا می‌زد و به مردم نادان و بینوا هرگونه اشربه و خوراکی را به جای دارو می‌فروخت. مادر جان هم دهقان زاده‌ای پرهیزگار و عابد بود که بچه‌هایش را با انجیل و ترکه چوب تربیت می‌کرد.

این زوج چهار پسر و دو دختر داشتند، اما پولشان آن قدر کم بود که نمی‌توانستند هرچهارفصل برای بچه هایشان لباس بخرند. جان و برادرانش معمولا در کلاس درس وقتی که قرار می‌شد عکس دسته جمعی گرفته شود، به علت کهنه بودن لباس‌های‌شان از جمع شاگردان خارج می‌شدند. سال‌ها بعد یکی از همسایگان سابق‌شان گفت: یادم نمی‌آید آن زمان کودکانی فقیرتر از آنها را دیده باشم.

این حرف را وی در زمانی به زبان آورد که نیمی از دنیا راکفلر را می‌شناختند و خبرنگاران و بیوگرافی نویسان به دنبال حقایق زندگی گذشته خانواده راکفلر بودند. او در ١۶ سالگی به همراه والدینش به کلولند در اوهایو نقل مکان کرد. در آنجا پس از اتمام دبیرستان شغل حسابداری را در یک تجارتخانه برگزید. روز ٢۶ سپتامبر ١٨۵۵ اولین روز کاری او محسوب می‌شود.

سه سال و نیم بعد از اولین روز کاری‌اش از رییسش درخواست کرد که حقوقش را افزایش دهد، اما وی سر باز زد. راکفلر که معتقد بود به اندازه کافی در کارش خبره شده، شغلش را رها کرد و یک تجارتخانه مستقل برای خودش تاسیس کرد. البته او در این هنگام یک دوست انگلیسی به نام موریس کلارک را نیز در کنار خود داشت. تجارت آنها رونق زیادی پیدا کرد. سیل مهاجران به کشور ادامه داشت و اقتصاد آمریکا رشد می‌کرد.

بروز جنگ داخلی هم میزان تقاضا را افزایش داد. سربازان و کارگران کارخانه‌ها به غذا احتیاج داشتند و کشاورزان به بذر. کلارک و راکفلر این چیزها را به آنها می‌فروختند. آنها در اوهایو لوبیا معامله می‌کردند، در میشیگان گندم و در ایلی نویز نمک و گوشت.

پس از اندکی به سراغ محصول جدیدی آمدند که روز به روز بیش از گذشته جای روغن‌های حیوانی را در فانوس‌ها و چراغ‌های خانه‌ها می‌گرفت: نفت استخراج شده در پنسیلوانیا. در آن زمان با نفت همان برخوردی می‌شد که دهه‌ها بعد با رایانه یا اینترنت صورت گرفت:

گروهی فکر می‌کردند که باید از این به بعد برای این طلای سیاه نام دیگری به کار برد و گروهی دیگر می‌ترسیدند که مبادا نتوان مدت زیادی با آن به تجارت پرداخت. راکفلر هم ابتدا مردد بود، اما بعد او و کلارک یک پالایشگاه کوچک خریدند.

از آن جایی که پالایشگاه سودآور بود راکفلر وام‌های متعددی یکی پس از دیگری گرفت تا بتواند تجارت نفت را توسعه بدهد. پالایشگاه وی به صورت پیوسته رشد می‌کرد، هنگامی که کلارک رشد بی‌حد و حصر و سریع فعالیت‌هایشان را مورد انتقاد قرار داد میان او و راکفلر شکاف ایجاد شد. اختلافات ریشه دوانید و بالاخره شرکت آنها منحل و به حراج گذاشته شد. هم کلارک و هم راکفلر مصمم بودند در حراج پیروز شده و شرکت را در اختیار بگیرند.

راک‌فلر و پسرش، سال۱۹۱۰

به این ترتیب اوایل فوریه ١٨۶۵ در یکی از آخرین روزهای جنگ داخلی آمریکا در یک دفتر اداری تنگ در کلولند دو مرد جوان که دیگر دشمن هم محسوب می‌شدند قدرت مالی خود را به بوته آزمایش گذاشتند. کلارک در زندگی بسیار دست و‌دلباز و تجمل‌گرا بود، اما از ریسک اقتصادی می‌ترسید. در مقابل راکفلر هر گاه یک ایده تجاری را می‌پسندید دیگر در راه دستیابی به آن از هیچ ریسکی نمی‌ترسید.

کلارک او را بزرگ ترین بدهی سازی که دیده است می‌نامید. این کاپیتالیست به معنای واقعی هرگونه پیشنهادی را که رقیبش می‌داد با یک رقم بالاتر بی‌اثر می‌ساخت تا آنکه بالاخره گفت: ۶٢ هزار و ۵٠٠ دلار! و برنده حراج شد. کلارک تسلیم شد و راکفلر بزرگ‌ترین پالایشگاه شهر را در اختیار گرفت. بعدها راکفلر گفت: آن روز را من آغاز موفقیت خود در زندگی‌ام می‌دانم. با پایان جنگ داخلی عطش نفت بیشتر شد. روز به روز مردم چراغ‌های خویش را بیش از گذشته با نفت پر می‌کردند.

جیمز گارفیلد، نماینده کنگره آمریکا، در سال ١٨۶۵ نوشت: «حالا به جای پنبه این نفت است که بر دنیای تجارت حکم می‌راند.» با رشد مصرف نفت به تدریج افراد بیشتری به دنبال پول در آوردن از نفت استخراج شده در پنسیلوانیا افتادند. در کلولند، نیویورک، فیلادلفیا و بوستون پالایشگاه‌های زیادی تاسیس شد. از آنجایی که نفت تولیدی این پالایشگاه‌ها تفاوت چندانی با یکدیگر نداشت، آنها تنها می‌توانستند بر سر قیمت با هم رقابت کنند. هر کس ارزان‌تر تولید می‌کرد، برنده بود.

برنده راکفلر بود. برخلاف گاتفرید دایملر، خالق اتومبیل، او محصول جدیدی تولید نکرد. برخلاف هنری فورد، پدر تولید انبوه، او روش جدیدی برای تولید مطرح نکرد. آنچه که راکفلر بنا نهاد به همان اندازه که پیش افتاده و ابتدایی به نظر می‌رسید، انقلابی بود. این بنای پایدار، قدرت توسعه بود.

وی با همراهی هنری فلاگلر، شریک جدید خود که سابقا کارخانه نمک داشت، شرکت استاندارد اویل را تاسیس کرد. استاندارد اویل اولین شرکت نفتی ایالات متحده محسوب می‌شود. شرکت مذکور را یکی از اولین شرکت‌هایی در طول تاریخ می‌دانند که آنچه را امروز یکی از اصول اولیه تجارت شمرده می‌شود مورد توجه قرار داد: مهم داشتن مزیت توسعه.

راکفلر جنگل‌ها و کشتی‌های بخار را می‌خرید، بشکه‌های مورد استفاده برای نگهداری نفت را خودش تولید می‌کرد، کار بارگیری و انتقال از طریق کانال‌ها و دریاها را هم مستقیما انجام می‌داد. او می‌خواست با چنین کاری سود خود را مستقل از نوسان هزینه‌های حمل و نقل و قیمت چوب کند. حتی جاسوس و مامور مخفی استخدام می‌کرد، پالایشگاه‌های رقیب را می‌خرید.برخی از پالایشگاه‌ها را تعطیل و برخی از آنها را هم با یکدیگر ادغام می‌کرد. او تولید را افزایش می‌داد و قیمت‌ها را پایین می‌آورد.

به این ترتیب بقیه رقبا تسلیم یا وادار به فروش مجموعه خویش می‌شدند. تنها ظرف یک سال استاندارد اویل در کلولند از مجموع ٢۶ شرکت رقیب خود، ٢٢ شرکت را تصاحب کرد. به زودی راکفلر صاحب مقادیر عظیمی ذخایر نفت شد. در پی چنین وضعیتی او به مخاطبی محبوب در میان شرکت‌های راه آهن بدل شد. زیرا این شرکت‌ها بسیار مایل بودند که کار حمل و نقل نفت تولید شده را بر عهده بگیرند.

تنها راکفلر می‌توانست پر شدن قطارهای آنها را تضمین کند. در آوریل ١٨۶٨ کورنلیوس واندر بیلدت، غول صنعت راه آهن که به اژدها معروف شده بود، نهایت توان خود را به کار برد تا در دفتر این جوان ٢٩ ساله قرارداد نهایی را امضا کند. راکفلر از وضعیت موجود استفاده کرد و قرارداد را با شرط دریافت تخفیف‌های کلان امضا کرد. به این ترتیب او توانست باز هم قیمت نفت را پایین آورده و همان طور که خودش می‌گفت: عرق تعداد بیشتری از رقبا را در آورد.

چند سال بعد بستر بازی تغییر کرد. حالا دیگر نفت از طریق خطوط لوله به نقاط مختلف کشور فرستاده می‌شد، اما مهم ترین قاعده بازی همچنان پابرجا بود: بزرگ‌ترین‌ها برنده می‌شوند. راکفلر تمامی زمین‌های منطقه‌اش را می‌خرید تا رقبا نتوانند در آنها خطوط لوله نفت بسازند. او در غرب پنسیلوانیا شبکه‌ای عظیم از خطوط لوله مختص خویش ایجاد کرد.

چرنوف، نویسنده بیوگرافی راکفلر، می‌نویسد: به محض آنکه یک کاوشگر نفت به نفت می‌رسید، استاندارد اویل در کنارش حاضر می‌شد تا منابعش را استخراج کند. این کار هم بقای تولیدکنندگان نفت را تضمین می‌کرد و هم وابستگی بی‌چون و چرایشان را به استاندارد اویل.

استاندارد اویل به تدریج چنان رشد کرد که به قدرت انحصاری بدل شد. اوایل دهه ١٨٨٠ استاندارد اویل که مقر آن در خیابان برادوی شماره ٢۶ در شهر نیویورک بود به کمک شرکت‌های تابعه حدود ٩٠ درصد فعالیت‌های پالایش نفت در آمریکا را تحت کنترل داشت. راکفلر تقریبا کل فعالیت‌های تولیدی را در سه پالایشگاه عظیم که بسیار سودده‌تر از تاسیسات کوچک بودند، متمرکز کرد.

ده‌ها سال بعد آلفرد دی، چندلر، اقتصاددان دانشگاه هاروارد، به این نتیجه رسید که اقدام مذکور سود راکفلر را دو برابر کرد و پایه‌های یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌ها در تاریخ صنعت را بنا نهاد.


منبع


برچسب ها: میلیاردر ، راکفلر ، آمریکا ، ثروتمند ،
 

خلاصه کتاب حکایت دولت و فرزانگی

 

کتاب  حکایت دولت و فرزانگی اثر مارک فیشر



فصل اول : حكایت مشاوره مرد جوان با خویشاوندی دولتمند

روزگاری جوانی هوشمند می‌زیست كه می خواست دولتمند شود. او به ستارة بخت خود اعتقاد نداشت. آكنده از نومیدهای دیگر دست و دلش به كار نمی‌رفت.
در این فكر و رؤیا بود كه به كار جدیدی دست بزند و تنگناهای مالی‌اش را یكباره و برای همیشه از بین ببرد.
او می‌خواست نویسنده شود تا داستانهایش او را دولتمند و پر آوازه كند، اما جرأت نداشت به كسی بگوید كه چه رؤیایی در سر دارد.
بارها تصمیم گرفته بود از كارش استعفا دهد اما نمی توانست، گویی شهامتی كه درگذشته او را برای رسیدن به خواسته‌هایش یاری می‌داد از دست داده بود. روزی كه به شدت احساس ناكامی می‌كردناگهان به فکر دیدار عمویی افتاد كه بسیار دولتمند بود . شاید می‌توانست اندرزی دهد یا بهتر از آن پولی! 

عمویش او را بی درنگ پذیرفت اما قبول نكرد كه به او وام دهد زیرا بر این باور بود بود كه با این كار به او كمكی نمی‌كند. پس از گوش سپردن به حكایت ناله و فغان جوان از او پرسید :

 آیا فكر می كنی كسی كه ده برابر تو در می‌آورد، هفته‌ای ده برابر تو كار می‌كند؟ 

خیر، بلكه باید در كارش رازی باشد كه تو یكسر از آن بی خبری


عمویش تصمیم گرفت برای كمك او را نزد مردی بفرستد كه به او دولتمند آنی می‌گویند. او این نام را برگزید زیرا مدعی است كه پس از كشف راز حقیقی تحول، یك شبه دولتمند شده است.

فصل دوم : حكایت دیدار جوان با باغبانی سالمند
جوان به سوی شهر دولتمند آنی رهسپار شد با هزاران فكر و سؤال در ذهن 

پس از وارد شدن به خانه ی دولتمند، مستخدم به او گفت كه دولتمند آنی در این لحظه نمی‌تواند او را ببیند و باید در باغ منتظر بماند. در حال قدم زدن در باغ به باغبان پیری برخورد كه به نظر با حیثیت بود.
باغبان از او پرسید: اینجا چه می‌كنی؟ جوان پاسخ داد: می خواهم دولتمند آنی را ببینیم، جویای اندرزش هستم.

باغبان گفت: 10 دلار داری؟ جوان گفت: این تمام پول همراه من است. باغبان گفت: عالیست فقط به هین مقدار احتیاج دارم. 

بالاخره با تمام تردید تمام دارایی همراهش را به باغبان داد، در صورتی كه بعد از چند دقیقه فهمید كه باغبان 25000 دلار به عنوان پول توجیبی به همراه دارد،‌اول خشمگین ولی بعد متوجه شد كه او همان دولتمند آنی است.

اولین قدم این بود كه جوان بخواهد دولتمند شود و با صدای بلند فكر كند آنها برای صرف شام روبروی هم نشستند دولتمند جام شرابش را بلند كرد و گفت بیا به سلامتی نخستین میلیون دلار تو بنوشیم.
در طول صرف شام جوان فهمید كه باید از كارش لذت ببرد و از اسرار دولتمند شدن آگاه شود و با شور و اشتیاق طالب آن باشد.

فصل سوم  : حكایت آموزش جوان، برای غنیمت شمردن فرصت و خطر
دولتمند از جوان می‌پرسد: اگر پول داشتی حاضر بودی چقدر برای اسرار دولتمندی بپردازی اولین رقمی كه به ذهنت می رسد بگو.
جوان می‌گوید: صد دلار.
پیر مرد می خندد می گوید پس واقعاً معتقد به وجود این اسرار نیستی. فرصت دیگری به جوان داد، اینبار پاسخ می‌دهد: فراموش می كنید كه ورشكسته‌ام. دولتمند ندا داد: از ازل دولتمندان از پول دیگران سود جسته اند تا بر دارایی شان افزوده اند. 
دسته چكت همراهت هست؟ جوان دسته چكش را در حالی كه شكس داشت به پیر مرد داد، موجودی آن چهار دلار و نیم بود.
دولتمند قلمی به جوان داد و گفت رقم موردنظرت را بنویس، جوان گفت نمی دانم چه بنویسم! دولتمند گفت خوب بنویس.
25000دلار یا اگر كم است 50000 دلار.
جوان گفت ولی این چك هرگز پاس نمی شود و برگشت می خورد. 
دولتمند جواب داد. من بزرگترین معامله‌ام را همین گونه انجام دادم. چكی به مبلغ 25000 دلار امضا كردم و به دست و پا افتادم آن را تهیه كنم.
اشخاصی كه صبر می‌كنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد، هرگز كاری را به انجام نمی رسانند

اگر می خواهی در زندگی موفق شوی، باید مطمئن باشی كه حق انتخاب نداری، پس اكنون پشت خود را به دیوار بچسبان و آن چك را به من بده.
جوان هنوز تردید داشت كه چك را امضاء كند، دولتمند گفت بیا باهم سكه شیر یا خط بیاوریم، اگر تو بردی 25000دلار جیبم را به تو میدم، اگر من بردم توچك را امضاء كن.
جوان در صورتی كه تاریخ چك برای یكسال دیگر باشد حاضر به شرط بندی شد. شرط را باخت و با دستی لرزان امضاء كرد. سپس پیر مرد نامه‌ای به او داد و گفت تا زمانی كه در اتاقت تنها نشدی نامه را باز نكن.
جوان قول داد و كنجكاوانه به اتاقش رفت.

فصل چهارم  : حكایت به حبس افتادن جوان
بالاخره جوان در اتاقش تنها ماند،‌ اتاقی بسیار مجلل با یك پنجره كه از سطح زمین بسیار فاصله داشت.
نامه را گشود، در كمال تعجب صفحه را خالی و سفید یافت. 
احساس كرد چقدر ابله است كه در مقابل یك نامه سفید مبلغ گزافی پرداخت كرده، او اغفال شده بود. تصمیم گرفت فرار كند. شاید زندگیش در خطر باشد، اما در از بیرون قفل شده بود و هرچه زنگ زد مستخدم نیامد، زندانی شده بود. روی تخت دراز كشید و پس از كلی پریشانی خواب او را ربود.

فصل پنجم : حكایت آموزش ایمان
صبح بعد جوان تنها اندیشه اش این بود كه پیرمرد را بیابد؛ اسرارش را به او بدهد و چك ش را پس بگیرد. به سمت در رفت دیگر قفل نبود. پیر مرد را سر میز صبحانه یافت كه داشت سبكه را به هوا می‌انداخت. جوان رادید و گفت فقط 15 بار بلدم به صورتی یندازم كه می‌خواهم باز 11 ببازم. جوان دریافت كه دیروز كلك خورده، پیر مرد گفت من فقط مهارتم را به كار گرفتم بعضی‌ها شرافت را با مهارت اشتباه می گیرند و این دو با هم متفاوتند جوان گفت شما به من كلك زدید. دولتمند جواب داد: ان راز دولت است. پیر مرد گفت شما بصرت ندارید این كاملاً طبیعی است، ذهنتان هنوز نابالغ است، هر بار به شك افتادی به یاد بیاور كه نبوغ در سادگی است. ابتدا قبول این موضوع مشكل است، ولی بعد از زمانی فهم و ادراكش آغاز می‌شود.
دقیقاً با تمام وجودم همین امید را داشتم فهم ـ و ادراك»
پس از شما می خوهم اندكی ایمان داشته باشی، اگر رازی وجود داشته باشد به خاطر ایمان صاحبمی‌شوی و اگر نه چیزی را از دست نمی‌دهد.

فصل ششم : حكایت آموزش تمركز بر هدف
دولتمند گفت زمان با من بودن محدود است. هر سؤالی داری بپرس اگر می‌خواهی براستی دولتمند شوی رقمی كه می خواهی به دست آوری و زمانی را كه برای بدست آوردن آن به خود می‌دهید روی همان برگه بنویس. تمام كسانی كه دولتمند شده‌اند با نوشتن رقم و زمان آن، به آنچه خواستند رسیدند«اگر ندانی به كجا می‌روی، احتمالاً به هیچ كجا نخواهی رسید» اكثر مردم از این اصل بی‌خبرند كه زندگی دقیقاً به همان چیزی را می دهد كه می خوهیم، پس به من بگو سال آینده چقدر می‌خواهی بدست آوری. جوان با این كهمجاب شده بود، حرف پیر مرد درست است، با تأسف گفت نمی دانم، دولتمند گفت: خوب رقمی را بنویس كه دوست داری تا سال آینده داشته باشی. به تو فرصت می دهم، سپس ساعت شنی روی میز را برگرداند و وقتی‌اخرین دانة شن پایین افتاد هنوز رقم معینی انتخاب نكرده بود. دولتمند پرسیدك خوب! جوان بزرگترین رقمی را كه به ذهنش می‌رسد اهسته برروی كاغذ نوشت. فقط 50000 دلار. انتظار داشتم برای بار اول بنویسی 500000 دار. پس از الآن كاری شروع می كنیم به نام كاركردن با خویشتن.
از جوان خواست ذهنش را گسترش دهد و رقمی دیگر بنویسد. 75000دلار نوشته شد. پیرمرد گفت: درون هر انسان یک شهر است این شهر هم دقیقاً همان صورتی است كه تصویرش می كنی. با افزایش رقمی كه نوشتی حد و مرز شهر خود را گستردی. بزرگترین محدودیتها، حدودی است كه انسان به خویشتن تحمل می كند. از این رو بزرگترین مانع كامیابی، مانعی ذهنی است.
پیر مرد از جوان خواست این بار رقمی بسیار جسورانه تر بنویسد. جوان نوشت 100000 دلار و اعتراف كرد این حداكثر رقمی است كه می ـواند تصور كند.
راز هر هدف این است كه هم جاه طلبانه باشد و هم قابل دسترس اكنون به اتاقت برو و تارخ روز، ماه ، سال زمانی را بنویس كه دولتمند شده‌ای و می‌خواهی همانطور باقی بمانی. مادامی كه به آرمان دولمند شدن خو نگرفته‌ای و این آرمان بخشی از زندگی و درونی‌ترین انیدشه‌هایت نشد. هیچ چیز نمی‌تواند به تو كمك كند تا دولتمند شوی.

فصل هشتم : حكایت كشف نفوذ كلام
پیر مرد پرسید: تمرین چطور بود به خیر گذشت؟ جوان گفت: بله اما سوالهای زیادی دارم. اول اینكه چگونه باور كنم كه ظرف مدت كوتاهی دولتمند می‌شوم در صورتی كه هنوز خیلی جوانم و حتی نمی دانم در چه رشته‌ای می خواهم مشغول به كار شوم.
پیر مرد جواب داد: جوانی مانع نیست. افراد بی شماری از توجوانتر دولتمند شده اند مانع عمده بی‌خبری از راز است. یا دانستن و به كار نبستن آن.
جوان گفت: من آماده به كارگیری آن هستم ولی نمی توانم صادقانه خود را مجاب كنم كه دولتمند می‌شوم. پیر مر گفت: طبیعتاً چندی زمانی خواهد برد تا آنچه در طول این سالها بافته‌ای بشكافی.
هرچه منش انسان نیرومند‌تر باشد، اندیشه‌هایش قدرتمند تر خواه 
بود و سریعتر متجلی خواهد شد» هراكلس فیلسوف وباستانی یونانی بر این باور بود كه: منش یعنی تقدیر.
خواستن بهترین مایه بقای اندیشه‌هایت است. هرچه خواستن شدیدتر باشد خواستة‌هایت با شتابی افزونتر در زندگی متجلی می‌شود. راه دولتمند شدن خواستن شدید آن است، در هر زمینه زندگی، صمیمیت و شدت،‌لازمة كامیابی است. آرزوی سوزان لازم است اما كافی نیست آنچه فاقد آنی ایمان است و راه كسب ایمان از طریق تكرار كلام است. جوان گفت: فكر می‌كنم مبالغه می‌كنید چطور می‌توان از طریق جادوی كلام دولتمند شد. پیر مرد نامه‌ای به جوان داد تا در تنهایی بخواهند در نامه فقط یك كلمه نوشته شده بود خدا نگهدار امضاء دولتمند نی. همان موقع صدای عجیب از پشت سرش شنید. كامپیوتری كه تا به حال متوجه آن نشده بود روی صفحه آن این جمله تكرا شده بود:
فقط یكساعت از زندگی باقی مانده
فقط یكساعت از زندگی باقی مانده
جوان ترسید. آیا این یك تهدید بود. آخر مگر من چه آزاری به او رسانده‌ام چرا باید تهدید به مرگ شوم. همه چیز عجیب بود تصمیم گرفت فرار كند اما در اتاق دیگر بار قفل شده بود هرچه فریاد كشید صدایش به جایی نرسید. از پنجره متوجه مردی شد كه به ساختمان نزدیك می‌شود. ردای گشاد سیاه بر تن و كلاه لبه پهن سایهی بر سر داشت قلب جوان از كار ایستاد به جز قاتلی استخدام شده برای كشتن او چه كسی می توانست باشد. گویی به دام افتاده بود. چندی بعد در باز و مرد سیاه پوش وارد شد. در كمال تعجب دولتمند انی را دید. با آرامش به مرد جوان نگریست و گفت: حالا جادوی كلام را درك كردی. 
وقتی تخیل و منطق با هم در تضادند، همواره تخیل پیروز می‌شود

برای خواندن ادامه خلاصه ی کتاب  به ادامه ی مطلب بروید

ادامه مطلب
برچسب ها: کتاب حکابت ذولت و فرزانگی ، مارک فیشر ، روانشناسی ، موفقیت ،
 

معرفی کتاب نیمه ی تاریک وجود

 

کتاب نیمه ی تاریک وجود


سیزده سال پیش، روزی خود را بر سنگفرش مرمرین و سرد حمام یافتم.بدنم درد میکرد و نفسم بدبو بود.شبی دیگر آکنده از خوشگذرانی ومصرف مواد مخدر و در پی آن داشتن حالت تهوع را سپری کرده بودم.برخاستم و خود را در آینه نگاه کردم.
میدانستم که دیگر نمیتوانم به این وضع ادامه دهم.با وجودی که بیست و هشت سال از عمرم میگذشت.هنوز انتظار داشتم کسی از راه برسد و حال مرا خوب کند،اما آنروز متوجه شدم که قرار نیست کسی بیاید،نه مادرم،نه پدرم و نه حتی شاهزاده رویاهایم سوار بر اسبی سفید! در اعتیاد تا جایی پیش رفته بود که باید تصمیم میگرفتم بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنم.


سایه، چهره های گوناگونی دارد:ترسو،زیاده خواه، خشمگین، کینه توز،پلید، خودخواه، فریبکار، تنبل، سلطه جو، متخاصم، زشت، نالایق، بی ارزش،بی عرضه، عیبجو، موشکاف،.نیمه تاریک وجود ما مخزنی برای همه جنبه های ناپذیرفتنی مان است؛همه آنچه که موجب شرمندگی ماست و وانمود میکنیم نیستیم؛چهره هایی که نمیخواهیم به دیگران و خودمان نشان دهی

بیشتر افراد از روبرو شدن با تاریکی وجود خود و در آغوش کشیدن آن میترسند،اما شادمانی و رضایتی که فرد آرزو دارد،در همین تاریکی یافت میشود

طلا در تاریکی است!

  آرزو داشتم هیچگونه کاستی نداشته باشم تا همه دوستم بدارند.در نتیجه هنگامی که مسواک نمیزدم یا خواهرم را کتک میزدم،دروغ میگفتم.هنگامیکه سه چهارساله شدم،دیگر حتی متوجه نبودم که دروغ میگویم،چون به خودم هم دروغ میگفتم!هریک از جنبه های ما دارای موهبیتی ست.هر احساس و خصوصیتی که داریم،ما را به سوی روشن بینی و یگانگی رهنمون میسازد.تمامی ما سایه ای داریم که بخشی از واقعیت کل ماست.سایه، ناکامی هایمان را به ما نشان میدهد.سایه،عشق ورزیدن،همدلی و بخشندگی را نه تنها نسبت به دیگران،بلکه نسبت به خودمان نیز به ما می آموزد.با در آغوش کشیدن سایه،بهبود می یابیم.

سرمشق قرار دادن “انسان بی نقص” میتواند به تحلیل نیروی جسمانی،ذهنی، احساسی، و معنوی ما منجر شود

سایه های ما چنان خوب پنهان شده اند،که بیشتر اوقات چهره ای را به جهان نشان میدهیم که نقطه مقابل ِ وجود درون ماست.بعضی مردم زره ای از بی رحمی می پوشند تا حساس بودن خود را پنهان کنند و برخی نقابی از شوخ طبعی میگذارند تا غمشان را بپوشانند.مردمی که “عقل کل” هستند، معمولا احساس نادانی خود را مخفی میکنند و افرادی که رفتاری متکبرانه پیش میگیرند،در درون احساس ناامنی دارند.افراد سطح بالا، احساس درونی متعلق به طبقه پایین بودن خود را می پوشانند و چهره متبسم،چهره خشمگین را پنهان میکند. ما در کار ِ تغییر چهره استاد هستیم و دیگران را گول میزنیم،اما در عین حال خود را نیز فریب میدهیم. ما باید به دروغهایی که به خودمان میگوییم،پی ببریم.باید بدانیم همین دروغها مانع شما شده اند.با بررسی این دروغها میتوانید عملکرد سایه خود را ببینید وبه تحولی در نگرش نیاز است.

برای شناخت این نیمه ی تاریک ،باید به رهنمود های ^دبی فورد^ عزیز،گوش دل بسپاریم.دبی فورد در کتاب نیمه تاریک وجود و راز سایه بطور کامل به بیان این جهان شگفت و پنهان پرداخته است.


برچسب ها: نیمه تاریک وجود ، دبی فورد ، کتاب نیمه تارک وجود ، روانشناسی ، روانکاوی ، یونگ ، روان تحلیل ،
 

کمی شکیبا باش!

 

www.facebook.com/cheraghejado



کمی شکیبا باش!
و تا آن زمان ...
خود را باور بدار .
همواره هوشیار
بکوش تا دورنمای هر چیز را در نظر آوری.
مهمترین ها را به یاد سپار.
فراموش مکن که دیگری نگران توست!
در جستجوی بهتر باش .
بیاموز درس های آموختنی را.
با تکیه بر توانایی . لبخند و خرد و روشن بینی
به سوی گنجینه های درون راه بگشا !
اینهاست...
پاره های یگانه وجودت.
آری روزگار بهتری از راه می رسد!





برچسب ها: روانشناسی،صبر،نکته،شعر،یونگ ،
 

خواص ذكر

 

خواص ذكر "لاحول ولا قوة الا بالله"

اذكاری كه توصیه شده‌اند، علاوه بر آن كه باعث غفلت‌زدایى از انسان مى‌شوند، معارف الهى را نیز آموزش مى‌دهند و ره‌توشه معرفتى مسافران به سوى خدا را فراهم مى‌كنند، چنانكه ذكر شریف «لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم» كه از گنجینه‌هاى آسمانی می‌باشد:

«قال الله تعالى لنبیه صلى الله علیه و آله و سلم فی لیلة المعراج: اعطیتك كلمتین من خزائن عرشی لا حول و لا قوة الا بالله و لا منجا منك الا الیك(1) معناى بلند و فواید فراوانى دارد.

امام باقر(سلام الله علیه) در تفسیر این ذكر فرمودند: آنجا كه قدرتى را به جا صرف كرده و خدا را اطاعت كرده‌اید، این قدرت بر اطاعت، از ناحیه خداست و آنجا كه معصیت نكرده‌اید، در حقیقت، عنایت الهى بین شما و آن معصیت حائل شده است. پس لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم یعنى: لا حول لنا عن معصیة الله الا بعون الله و لا قوة لنا على طاعة الله الا بتوفیق الله عزوجل.(2)

گاهى انسان را به گناه دعوت مى‌كنند، اما مانعى در مسیرش پدید مى‌آید. او نمى‌داند راهى كه به آن دعوت شده است، راه گناه است و یا نمى‌داند چرا راه‌بندان شد، اما بعد مى‌فهمد او را به مجلس گناه دعوت كرده بودند و این راه‌بندان، همان حول الهى بود كه بین او و گناه حائل شد. این كه ما در نماز مى‌گوییم: «بحول الله و قوته اقوم و اقعد» به این معنا نیست كه فقط در حال نماز كه برمى‌خیزیم و می‌نشینیم، بقوة الله است؛ بلكه به این معناست كه همه حركات و سكنات ما، در نماز و در غیر نماز به قوت الهى است.

پیامبر اكرم(صلى الله علیه و آله) این ذكر شریف را ذكر فرشتگان حامل عرش معرفى كرده است: تسبیح حملة العرش(3) و در برخى روایات تفسیرى آمده است كه فرشتگان حامل عرش نیز كه ذات اقدس خداوند از آنان به الذین یحملون العرش(4) یاد مى‌كند، هنگامى كه حمل عرش الهى، یعنى مقام فرمانروایى خدا، برایشان دشوار بود ذكر «لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم» را به آنان آموختند: "اعلمكم كلمات تقولونها یخف بها علیكم. قالوا: و ما هی؟ قال: تقولون: بسم الله الرحمن الرحیم ولا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم و صلى الله على محمد و آله الطیبین فقالوها فحملوه.(5)

پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) در روایتى درباره آداب و اذكار بیرون آمدن از خانه چنین فرمودند: كسى كه هنگام خروج از منزل بگوید بسم الله الرحمن الرحیم دو فرشته مى‌گویند: هدایت شدى . و اگر بگوید لا حول و لا قوة الا بالله مى گویند: حفظ شدى . و اگر بگوید توكلت على الله مى گویند: بى‌نیاز شدى.

در این هنگام شیطان مى گوید: چگونه مى توانم در بنده اى كه هدایت شده ، حفظ گردیده و بى نیاز شده است ، نفوذ كنم .

شاید چنین ذكرى براى فرشتگان دفع سختی و دشواری باشد. لیكن، «بحول الله و قوته اقوم و اقعد» در نماز مصداقى از آن اصل كلى است. زیرا «لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم»؛ یعنى، هیچ جا منع و همچنین قدرت و توانى نیست مگر به عنایت ذات اقدس خداوند و اختصاصى به نماز یا غیر نماز و نیز اختصاصى به انسان و غیر او ندارد.

در اینجا به ذكر برخی روایات در باب این ذكر عظیم می‌پردازیم:

 

تاخیر زمان مرگ

امام صادق(علیه‌السلام) فرمودند: آن كس كه هزار بار بگوید «لا حول ولا قوة الا بالله» خداى تعالى زیارت كعبه را روزى‌اش خواهد نمود و اگر مرگش نزدیك باشد، خدا آن را به تاخیر خواهد انداخت تا حج را روزى‌اش سازد.(6)

 

گنجى از بهشت

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: بسیار «لا حول و لا قوة الا بالله» بگویید كه آن از گنج‌هاى بهشت است.(7)

 

دور شدن هفتاد بلا

راوى مى‌گوید شنیدم كه امام صادق(علیه‌السلام) فرمودند: كسى كه بگوید "لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم" خداى عزوجل به خاطر آن هفتاد نوع بلا را از او دور مى‌گرداند كه كمترین آنها خفه شدن است.(8)

 

رفع درد و اندوه

از پیغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) روایت شده است كه فرمودند: ذكر "لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم" گنجى از گنج‌هاى بهشت است و آن باعث شفا یافتن از نود و نه درد است كه آسان‌ترین آنها اندوه است.(9)

 

داروى نود و نه بیمارى

از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روایت شده است كه فرمودند: گفتن ذكر «لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم» دارویى است كه نود و نه بیمارى را بهبود مى‌بخشد كه آسان‌ترین آنها اندوه است و معناى این كلمه چنین است هیچ حركت و نیرویى جز به سبب و خواست خدا پدید نیامد.(10)

 

رفع شدن بلایا

از امام صادق(علیه‌السلام) روایت شده كه فرمود: هر گاه نماز صبح و مغرب را خواندى، هفت بار بگو: "بسم الله الرحمن الرحیم، لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم" زیرا هر كس آن را بگوید، به او جنون و جذام و برص، و هفتاد نوع از انواع بلایا نرسد.(11)

 

توصیه پیامبر به على(علیه‌السلام)

بكیر مى‌گوید: از امیرالمومنین(علیه‌السلام) شنیدم كه مى‌فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به من فرمود: اى على! آیا به تو كلماتى نیاموزم؟ هر گاه كه در سختى و بلایى در افتى، بگو بسم الله الرحمن الرحیم، لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم؛ زیرا خداوند عزوجل به وسیله آن انواع بلا را از تو دور می‌كند.(12)

امام رضا(علیه‌السلام) فرمود: هر كس پس از نماز صبح صد بار بگوید: «بسم الله الرحمن الرحیم، لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم»؛ به اسم اعظم خدا از سیاهى چشم به سفیدى آن نزدیك‌تر شده و به راستى كه در مدار اسم اعظم قرار گرفته است.

درمان بیمارى و ندارى

اسماعیل بن عبدالخالق گوید: مردى از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) مدتی بود كه به خدمت ایشان نرسیده بود.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: چه چیزى باعث شد كه دیر نزد ما بیایی؟ عرض كرد: بیمارى و ندارى .

پیامبر فرمود: آیا به تو دعایى یاد بدهم كه خدا به وسیله آن بیمارى و ندارى را از تو رفع كند؟ عرض كرد: بله یا رسول الله .

پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: بگو «لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم، توكلت على الحى الذى لا یموت و الحمدلله الذى لم یتخذ(صاحبة و لا) ولدا و لم یكن له شریك فى الملك و لم یكن له ولى من الذل و كبره تكبیرا.»

آن فرد ذكر را گفت و زمانی نگذشت كه نزد پیغمبر(صلی الله علیه و آله) بازگشت و عرض كرد: یا رسول الله خداوند بیمارى و ندارى را از من رفع نمود.(13)

 

صد بار بعد از نماز صبح

امام رضا(علیه‌السلام) فرمود: هر كس پس از نماز صبح صد بار بگوید: «بسم الله الرحمن الرحیم، لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم»؛ به اسم اعظم خدا از سیاهى چشم به سفیدى آن نزدیك‌تر شده و به راستى كه در مدار اسم اعظم قرار گرفته است.(14)

 

سفارش حضرت على(علیه‌السلام) به كمیل

امام على(علیه‌السلام) خطاب به كمیل بن زیاد مى‌فرماید: اى كمیل! هر روز نام خدا را بر زبان جارى كن و بگو: «لا حول و لا قوة الا بالله»؛ بر خدا توكل كن، ما را یاد كن، نام ما ببر و بر ما درود فرست.

اى كمیل! به هنگام غذا نام خدایى را كه با اسمش هیچ دردى زیان نرساند و نامش براى هر بدى و دردى درمان است به زبان آور.

اى كمیل! به هنگام هر سختى بگو: «لا حول و لا قوة الا بالله» تا خدا آن را كفایت كند. و به هنگام نعمت بگو: الحمدلله تا زیاد شود و چون روزى‌ات دیر رسد، استغفار كن تا خدا گشایش دهد.(15)

 

ذكر هنگام بیرون آمدن از خانه

پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) در روایتى درباره آداب و اذكار بیرون آمدن از خانه چنین فرمودند: كسى كه هنگام خروج از منزل بگوید بسم الله الرحمن الرحیم دو فرشته مى‌گویند: هدایت شدى . و اگر بگوید لا حول و لا قوة الا بالله مى گویند: حفظ شدى . و اگر بگوید توكلت على الله مى گویند: بى‌نیاز شدى.

در این هنگام شیطان مى گوید: چگونه مى توانم در بنده اى كه هدایت شده ، حفظ گردیده و بى نیاز شده است ، نفوذ كنم .(16)

 

توسل به امام جواد(علیه‌السلام)

براى شفا یافتن هر مریضى دو ركعت نماز حاجت و توسل به حضرت جواد الائمه(علیه‌السلام) خوانده شود و بعد 146 مرتبه بگوید: «ما شاء الله لا حول و لا قوة الا بالله.» اگر در ساعتى كه منسوب به آن حضرت است باشد، بسیار مفید و ساعت آن را هم از نماز عصر تا دو ساعت بعد از آن تشخیص داده‌اند كه مورد استجابت است.(17)

 

دورى شیطان

از حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) نقل شده كه فرمود: شیطان بر دو قسم است: شیطان جنى، كه با گفتن «لاحول و لا قوة الا بالله العلى العظیم» از شما دور مى‌شود.

و شیطان انسى، كه با فرستادن صلوات بر محمد و آلش «اللهم صل على محمد و آل محمد» از شما دور مى‌شود. (18)

 

ذكرهاى موثر در دنیا و آخرت

امام باقر(علیه‌السلام) فرمودند: شخصى به نام شبیه هذلى، حضور پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) آمده و عرض كرد: اى پیامبر خدا! پیرمردى هستم كه سنم بالا است و كارهایى مانند نماز، روزه، حج و جهاد را كه قبلا انجام می‌دادم، اكنون نمى‌توانم انجام دهم. اى رسول خدا! سخنى به من بیاموز كه ثواب خداوند را نصیبم سازد و بر من آسان گیر اى رسول خدا!

حضرت فرمودند: سخنت را تكرار كن و او تكرار كرد. و به همین ترتیب تا سه بار سخن خود را تكرار كرد. آنگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) به او فرمودند: اطراف تو هیچ درخت و گلى نبود، مگر این كه دلشان به حالت سوخت و برایت گریه كردند. پس از نماز صبح ده بار بگو «سبحان الله العظیم و بحمده و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم»؛ (خداى بزرگ را منزه می‌دانم و به ثناى او مشغولم و هیچ توان و نیرویى جز با یارى خداى بزرگ بلند مرتبه بزرگ نیست) كه همانا خداوند بزرگ با این ذكر تو را از كورى، دیوانگى، جذام، فقر و زیر آوار ماندن محفوظ مى‌دارد.

عرض كرد: اى رسول خدا،این ذكر براى دنیا بود، براى آخرت چه؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند: اللهم اهدنى من عندك، وافض ‍ على من فضلك وانشر على من رحمتك و انزل على من بركاتك؛ (خداوندا! مرا از جانب خود راهنمایى نما و از فضل خویش بهره‌مند ساز، از رحمت خود بر من فرو ریز و از بركات خود بر من نازل فرما.)

حضرت صادق(علیه‌السلام) فرمودند: این دستورات را گویى او با دستانش گرفت و رفت. آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: بدانید كه همانا اگر او در روز قیامت بیاید و این اذكار را عمدا ترك نكرده باشد، خداوند هشت در بهشت را به روى او باز مى‌كند كه از هر درى كه خواست وارد شود.(19)

 

برطرف شدن حاجات

امام صادق(علیه‌السلام) فرمودند: كسى دعا مى‌كند و در پایان مى‌گوید «ماشاء الله، لاحول و لا قوة الا بالله» حاجتش برآورده شود.(20)




منبع : تبیان


برچسب ها: خواص ذکر ، ذکر لاحول ولا قوته الا لالله ، اسلام ، لاحول ولا قوة الا بالله ،
 

تعداد کل صفحات ( 115 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...