چراغ جادو کاینات همانند چراغ جادو است،آفریده شده تا خواسته هایت را برآورده کند... و تو صاحب این چراغ جادو هستی http://cheraghejado.ir 2018-10-15T11:15:15+01:00 text/html 2017-05-10T10:59:10+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو فرزند خداوند http://cheraghejado.ir/post/620 <div><br></div><div><b style="color: rgb(59, 59, 59); font-family: custom, tahoma; font-size: 15px; text-align: justify;">وقتی دیگران آزارتان می دهند یا نومیدتان می کنند معنایش چیست ؟ چون دیگران نیز فرزندان پروردگارند ، نمی توانند موجب شکست ، یأس ، تحقیر ویا شرمندگی ما بشوند . شاید هنگامیکه از سرراهمان می گذشتند لغزیده باشند . اما آنها نیز فرزندان خدا هستند، فرزندانی که موقتأ راه خود را گم کرده اند . به این دلیل سر راه ما قرار گرفتند که به دعای خیر ما نیاز داشتند .<br>&nbsp;آنها هر کاری بکنند یا نکنند ، وجودشان مانع از پیشرفت و کامیابی ما نمی شود .آنها موهبت ما را از دستمان نمی گیرند ، زیرا قادر به این کار نیستند . حتی اگر چنین به نظر برسد که اندک مدتی آزارمان داده اند ، بنا به مشیت الهی بر سر راهمان قرار گرفته اند.<br>&nbsp;دلیل این که گاه مردم ما را می آزارند این است که روح آنها توجه الهی و دعای خیر ما را می جوید . اگر برای آنها برکت و آمرزش بطلبیم ، دیگر آزارمان نمی دهند . از زندگیمان بیرون می روند و خیر . صلاحشان را جایی دیگر می یابند .</b></div><div><b style="color: rgb(59, 59, 59); font-family: custom, tahoma; font-size: 15px; text-align: justify;"><br></b></div><div style="text-align: justify;"><font color="#3b3b3b" face="custom, tahoma"><span style="font-size: 15px;"><b>برای هر کس که سر رات قرار میگیرد خیر و برکت بطلب</b></span></font></div><div style="text-align: justify;"><font color="#3b3b3b" face="custom, tahoma"><span style="font-size: 15px;"><b><br></b></span></font></div><div style="text-align: justify;"><font color="#3b3b3b" face="custom, tahoma"><span style="font-size: 15px;"><b>برای کسانی که به تو حسادت میکنند ،دعا کن ،که خداوند آنقدر عشق و ثروت و... بهشان عطا کند،که دیگر به تو حسادت نکنند</b></span></font></div><div style="text-align: justify;"><font color="#3b3b3b" face="custom, tahoma"><span style="font-size: 15px;"><b><br></b></span></font></div><div style="text-align: justify;"><br></div> text/html 2017-02-14T12:55:04+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو "راکفلر” ثروتمند ترین فرد تاریخ آمریکا ، چگونه میلیاردر شد؟ http://cheraghejado.ir/post/619 <p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">این سخن مشهور ثروتمندترین مرد روزگار خودش است؛ جان دی. راکفلر که بنیانگذار یک امپراتوری نفتی بود.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">میزان ثروت راکفلر ۳۳۶ میلیارد دلار (بر اساس ارزیابی پیتر برنشتاین از مجله فوربس و مطابقت آن با نرخ تورم روز)</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact"><strong style="padding: 0px; margin: 0px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box;"><span style="padding: 0px; margin: 0px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(255, 0, 0);">منبع ثروت:</span></strong>&nbsp;راکفلر در سال ۱۸۷۰ و در سن ۳۱ سالگی شرکت استاندارد اویل را&nbsp; تاسیس کرد و بسیاری از پالایشگاه های نفت در ایالات متحده را خریداری نمود. او در اواخر عمر خود مالک بیش از ۹۰ درصد از صنعت نفت آمریکا بود. جان راکفلر (به انگلیسی: John D. Rockefeller) متولد ۱۸۳۹-۱۹۳۷میلادی ، ۱۳۱۶-۱۲۱۸ خورشیدی، سرمایه دار بزرگ تاریخ آمریکا بود.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">راکفلر که در نیویورک متولد گشت، در زمان خود در آمریکا بخاطر وقف به عموم شهرت پیدا کرد. او ثروتمندترین آمریکایی در تاریخ بود.او بنیانگذار شرکت استاندارد اویل بود. راکفلر چهل سال پایانی عمرش در بازنشستگی گذراند. داراییش با رویکردی مدرن و ساختمند عمدتاً صرف ساختن بنیادهایی شد که تاثیری اساسی در داروسازی، آموزش و تحقیقات علمی داشتند.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">این بنیادها در توسعه تحقیقات پزشکی مانند ریشه کنی کرم قلاب دار روده و تب زرد پیشگام بودند. در آمریکا، بسیاری نقاط، بخاطر همین وقفهایی که انجام داده به نام او است، همانند دانشگاه راکفلر و راکفلر سنتر.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">داستان زندگی او سه قرن قبل از به دنیا آمدنش و با شکل گیری «کالوینیسم» شروع شد، یعنی زمانی که گروهی به این باور رسیدند که باید به تقدیر اعتقاد داشت. بنا به این باور کالوینیستی، برخی افراد مقدر است که ثروتمند و رستگار شوند و برخی دیگر هرگز به چنین بختی دست نخواهند یافت.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">کالوینی در نوشته‌های خویش از روح هایی فقیر سخن به میان آورد که از همان آغاز تولد جهنم برایشان تعیین شده است. او همچنین باور داشت که برخی افراد برای ثروتمند شدن برگزیده شده‌اند!</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">کالوین مرد، اما کالوینیست‌ها همچنان به حیات خود ادامه دادند. آنها می‌گفتند خدا به کسانی که زرنگ و صرفه‌جو باشند پاداش می‌دهد. به این ترتیب باوری پدید آمد که ماکس وبر، جامعه‌شناس آلمانی، بعدها آن را روح کاپیتالیسم نامید. بنابرین ایده ثروت اندوزی مرزهای کشورها، اقیانوس‌ها و قرن‌ها را درنوردید.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">این ایده پیشه وران، تجار، کشاورزان و کارخانه داران را در ید قدرت خویش گرفت و بالاخره روح و روان مردی را تسخیر کرد که در هشتم جولای ١٨٣٩ در آمریکا و در شهر کوچکی به نام ریچفورد واقع در ایالت نیویورک به دنیا آمد.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">این مرد وقتی که نوجوانی کم سن و سال بود شیرینی تهیه می‌کرد و با فروش آن به خواهر و برادرهایش سود به دست می‌آورد. او هر سال روزی را که اولین شغلش را کسب کرد جشن می‌گرفت. محیط پیرامون وی را منطقه وحشی شرق آمریکا تشکیل می‌داد، آن هم در میانه قرن نوزدهم. میلیون‌ها مهاجر از سراسر دنیا روانه کشور شده بودند و می‌خواستند زندگی کنند.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">از جایی که پیش از آن جنگل بود به یک باره خانه و کارخانه‌ها سر برآوردند. کالسکه‌ها به حرکت در آمدند و ماشین‌های بخار سوت کشیدند. در بحبوحه چنین وضعیتی پدر راکفلر فروشنده‌ای دوره گرد بود که بعضی مواقع در روستاها خودش را پزشک جا می‌زد و به مردم نادان و بینوا هرگونه اشربه و خوراکی را به جای دارو می‌فروخت. مادر جان هم دهقان زاده‌ای پرهیزگار و عابد بود که بچه‌هایش را با انجیل و ترکه چوب تربیت می‌کرد.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">این زوج چهار پسر و دو دختر داشتند، اما پولشان آن قدر کم بود که نمی‌توانستند هرچهارفصل برای بچه هایشان لباس بخرند. جان و برادرانش معمولا در کلاس درس وقتی که قرار می‌شد عکس دسته جمعی گرفته شود، به علت کهنه بودن لباس‌های‌شان از جمع شاگردان خارج می‌شدند. سال‌ها بعد یکی از همسایگان سابق‌شان گفت: یادم نمی‌آید آن زمان کودکانی فقیرتر از آنها را دیده باشم.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">این حرف را وی در زمانی به زبان آورد که نیمی از دنیا راکفلر را می‌شناختند و خبرنگاران و بیوگرافی نویسان به دنبال حقایق زندگی گذشته خانواده راکفلر بودند. او در ١۶ سالگی به همراه والدینش به کلولند در اوهایو نقل مکان کرد. در آنجا پس از اتمام دبیرستان شغل حسابداری را در یک تجارتخانه برگزید. روز ٢۶ سپتامبر ١٨۵۵ اولین روز کاری او محسوب می‌شود.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">سه سال و نیم بعد از اولین روز کاری‌اش از رییسش درخواست کرد که حقوقش را افزایش دهد، اما وی سر باز زد. راکفلر که معتقد بود به اندازه کافی در کارش خبره شده، شغلش را رها کرد و یک تجارتخانه مستقل برای خودش تاسیس کرد. البته او در این هنگام یک دوست انگلیسی به نام موریس کلارک را نیز در کنار خود داشت. تجارت آنها رونق زیادی پیدا کرد. سیل مهاجران به کشور ادامه داشت و اقتصاد آمریکا رشد می‌کرد.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">بروز جنگ داخلی هم میزان تقاضا را افزایش داد. سربازان و کارگران کارخانه‌ها به غذا احتیاج داشتند و کشاورزان به بذر. کلارک و راکفلر این چیزها را به آنها می‌فروختند. آنها در اوهایو لوبیا معامله می‌کردند، در میشیگان گندم و در ایلی نویز نمک و گوشت.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">پس از اندکی به سراغ محصول جدیدی آمدند که روز به روز بیش از گذشته جای روغن‌های حیوانی را در فانوس‌ها و چراغ‌های خانه‌ها می‌گرفت: نفت استخراج شده در پنسیلوانیا. در آن زمان با نفت همان برخوردی می‌شد که دهه‌ها بعد با رایانه یا اینترنت صورت گرفت:</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">گروهی فکر می‌کردند که باید از این به بعد برای این طلای سیاه نام دیگری به کار برد و گروهی دیگر می‌ترسیدند که مبادا نتوان مدت زیادی با آن به تجارت پرداخت. راکفلر هم ابتدا مردد بود، اما بعد او و کلارک یک پالایشگاه کوچک خریدند.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">از آن جایی که پالایشگاه سودآور بود راکفلر وام‌های متعددی یکی پس از دیگری گرفت تا بتواند تجارت نفت را توسعه بدهد. پالایشگاه وی به صورت پیوسته رشد می‌کرد، هنگامی که کلارک رشد بی‌حد و حصر و سریع فعالیت‌هایشان را مورد انتقاد قرار داد میان او و راکفلر شکاف ایجاد شد. اختلافات ریشه دوانید و بالاخره شرکت آنها منحل و به حراج گذاشته شد. هم کلارک و هم راکفلر مصمم بودند در حراج پیروز شده و شرکت را در اختیار بگیرند.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><a href="http://www.miliyarder.com/wp-content/uploads/2018/02/%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%81%D9%84%D8%B1%E2%80%9D-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D8%9F1.jpg" style="padding: 0px; margin: 0px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(227, 31, 20); transition: all 0.2s ease-in-out;"><font size="4" face="impact"><img class="aligncenter size-full wp-image-11499 tie-appear" src="http://www.miliyarder.com/wp-content/uploads/2018/02/%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%81%D9%84%D8%B1%E2%80%9D-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D8%9F1.jpg" alt="" width="400" height="565" srcset="http://www.miliyarder.com/wp-content/uploads/2018/02/راکفلر”-ثروتمند-ترین-فرد-تاریخ-آمریکا-،-چگونه-میلیاردر-شد؟1.jpg 400w, http://www.miliyarder.com/wp-content/uploads/2018/02/راکفلر”-ثروتمند-ترین-فرد-تاریخ-آمریکا-،-چگونه-میلیاردر-شد؟1-212x300.jpg 212w" sizes="(max-width: 400px) 100vw, 400px" style="padding: 0px; margin: 5px auto; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; max-width: 100%; height: auto; vertical-align: middle; clear: both; display: block; opacity: 1; transition: all 0.4s ease-in-out;"></font></a></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51); text-align: center;"><font size="4" face="impact">راک‌فلر و پسرش، سال۱۹۱۰</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">به این ترتیب اوایل فوریه ١٨۶۵ در یکی از آخرین روزهای جنگ داخلی آمریکا در یک دفتر اداری تنگ در کلولند دو مرد جوان که دیگر دشمن هم محسوب می‌شدند قدرت مالی خود را به بوته آزمایش گذاشتند. کلارک در زندگی بسیار دست و‌دلباز و تجمل‌گرا بود، اما از ریسک اقتصادی می‌ترسید. در مقابل راکفلر هر گاه یک ایده تجاری را می‌پسندید دیگر در راه دستیابی به آن از هیچ ریسکی نمی‌ترسید.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">کلارک او را بزرگ ترین بدهی سازی که دیده است می‌نامید. این کاپیتالیست به معنای واقعی هرگونه پیشنهادی را که رقیبش می‌داد با یک رقم بالاتر بی‌اثر می‌ساخت تا آنکه بالاخره گفت: ۶٢ هزار و ۵٠٠ دلار! و برنده حراج شد. کلارک تسلیم شد و راکفلر بزرگ‌ترین پالایشگاه شهر را در اختیار گرفت. بعدها راکفلر گفت: آن روز را من آغاز موفقیت خود در زندگی‌ام می‌دانم. با پایان جنگ داخلی عطش نفت بیشتر شد. روز به روز مردم چراغ‌های خویش را بیش از گذشته با نفت پر می‌کردند.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">جیمز گارفیلد، نماینده کنگره آمریکا، در سال ١٨۶۵ نوشت: «حالا به جای پنبه این نفت است که بر دنیای تجارت حکم می‌راند.» با رشد مصرف نفت به تدریج افراد بیشتری به دنبال پول در آوردن از نفت استخراج شده در پنسیلوانیا افتادند. در کلولند، نیویورک، فیلادلفیا و بوستون پالایشگاه‌های زیادی تاسیس شد. از آنجایی که نفت تولیدی این پالایشگاه‌ها تفاوت چندانی با یکدیگر نداشت، آنها تنها می‌توانستند بر سر قیمت با هم رقابت کنند. هر کس ارزان‌تر تولید می‌کرد، برنده بود.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">برنده راکفلر بود. برخلاف گاتفرید دایملر، خالق اتومبیل، او محصول جدیدی تولید نکرد. برخلاف هنری فورد، پدر تولید انبوه، او روش جدیدی برای تولید مطرح نکرد. آنچه که راکفلر بنا نهاد به همان اندازه که پیش افتاده و ابتدایی به نظر می‌رسید، انقلابی بود. این بنای پایدار، قدرت توسعه بود.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">وی با همراهی هنری فلاگلر، شریک جدید خود که سابقا کارخانه نمک داشت، شرکت استاندارد اویل را تاسیس کرد. استاندارد اویل اولین شرکت نفتی ایالات متحده محسوب می‌شود. شرکت مذکور را یکی از اولین شرکت‌هایی در طول تاریخ می‌دانند که آنچه را امروز یکی از اصول اولیه تجارت شمرده می‌شود مورد توجه قرار داد: مهم داشتن مزیت توسعه.</font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact">راکفلر جنگل‌ها و کشتی‌های بخار را می‌خرید، بشکه‌های مورد استفاده برای نگهداری نفت را خودش تولید می‌کرد، کار بارگیری و انتقال از طریق کانال‌ها و دریاها را هم مستقیما انجام می‌داد. او می‌خواست با چنین کاری سود خود را مستقل از نوسان هزینه‌های حمل و نقل و قیمت چوب کند. حتی جاسوس و مامور مخفی استخدام می‌کرد، پالایشگاه‌های رقیب را می‌خرید.<span style="padding: 0px; margin: 0px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box;">برخی از پالایشگاه‌ها را تعطیل و برخی از آنها را هم با یکدیگر ادغام می‌کرد. او تولید را افزایش می‌داد و قیمت‌ها را پایین می‌آورد.</span></font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><span style="padding: 0px; margin: 0px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box;"><font size="4" face="impact">به این ترتیب بقیه رقبا تسلیم یا وادار به فروش مجموعه خویش می‌شدند. تنها ظرف یک سال استاندارد اویل در کلولند از مجموع ٢۶ شرکت رقیب خود، ٢٢ شرکت را تصاحب کرد. به زودی راکفلر صاحب مقادیر عظیمی ذخایر نفت شد. در پی چنین وضعیتی او به مخاطبی محبوب در میان شرکت‌های راه آهن بدل شد. زیرا این شرکت‌ها بسیار مایل بودند که کار حمل و نقل نفت تولید شده را بر عهده بگیرند.</font></span></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><span style="padding: 0px; margin: 0px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box;"><font size="4" face="impact">تنها راکفلر می‌توانست پر شدن قطارهای آنها را تضمین کند. در آوریل ١٨۶٨ کورنلیوس واندر بیلدت، غول صنعت راه آهن که به اژدها معروف شده بود، نهایت توان خود را به کار برد تا در دفتر این جوان ٢٩ ساله قرارداد نهایی را امضا کند. راکفلر از وضعیت موجود استفاده کرد و قرارداد را با شرط دریافت تخفیف‌های کلان امضا کرد. به این ترتیب او توانست باز هم قیمت نفت را پایین آورده و همان طور که خودش می‌گفت: عرق تعداد بیشتری از رقبا را در آورد.</font></span></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><span style="padding: 0px; margin: 0px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box;"><font size="4" face="impact">چند سال بعد بستر بازی تغییر کرد. حالا دیگر نفت از طریق خطوط لوله به نقاط مختلف کشور فرستاده می‌شد، اما مهم ترین قاعده بازی همچنان پابرجا بود: بزرگ‌ترین‌ها برنده می‌شوند. راکفلر تمامی زمین‌های منطقه‌اش را می‌خرید تا رقبا نتوانند در آنها خطوط لوله نفت بسازند. او در غرب پنسیلوانیا شبکه‌ای عظیم از خطوط لوله مختص خویش ایجاد کرد.</font></span></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><span style="padding: 0px; margin: 0px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box;"><font size="4" face="impact">چرنوف، نویسنده بیوگرافی راکفلر، می‌نویسد: به محض آنکه یک کاوشگر نفت به نفت می‌رسید، استاندارد اویل در کنارش حاضر می‌شد تا منابعش را استخراج کند. این کار هم بقای تولیدکنندگان نفت را تضمین می‌کرد و هم وابستگی بی‌چون و چرایشان را به استاندارد اویل.</font></span></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><span style="padding: 0px; margin: 0px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box;"><font size="4" face="impact">استاندارد اویل به تدریج چنان رشد کرد که به قدرت انحصاری بدل شد. اوایل دهه ١٨٨٠ استاندارد اویل که مقر آن در خیابان برادوی شماره ٢۶ در شهر نیویورک بود به کمک شرکت‌های تابعه حدود ٩٠ درصد فعالیت‌های پالایش نفت در آمریکا را تحت کنترل داشت. راکفلر تقریبا کل فعالیت‌های تولیدی را در سه پالایشگاه عظیم که بسیار سودده‌تر از تاسیسات کوچک بودند، متمرکز کرد.</font></span></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><span style="padding: 0px; margin: 0px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box;"><font size="4" face="impact">ده‌ها سال بعد آلفرد دی، چندلر، اقتصاددان دانشگاه هاروارد، به این نتیجه رسید که اقدام مذکور سود راکفلر را دو برابر کرد و پایه‌های یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌ها در تاریخ صنعت را بنا نهاد.</font></span></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box; color: rgb(51, 51, 51);"><font size="4" face="impact"><br></font></p><p style="padding: 0px; margin: 0px 0px 20px; outline: none; list-style: none; border: 0px none; box-sizing: border-box;"><a href="http://saten.ir/34905/%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%81%D9%84%D8%B1-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7/5/?utm_source=mygearbox&amp;utm_medium=aroundweb" target="_blank" title="منبع"><font color="#ff0000"><i>منبع</i></font></a></p> text/html 2016-02-28T21:00:14+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو خلاصه کتاب حکایت دولت و فرزانگی http://cheraghejado.ir/post/618 <p dir="rtl" style="text-align: center; margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><font size="5"><span dir="ltr"><b>کتاب &nbsp;حکایت دولت و فرزانگی اثر مارک فیشر</b></span></font></span></p><p dir="rtl" style="text-align: center; margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><font size="5"><span dir="ltr"><b><br></b></span></font></span></p><p dir="rtl" style="margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><i><u><font color="#ff0000"><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">فصل اول :</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">حكایت مشاوره مرد جوان با خویشاوندی</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دولتمند</span></font></u></i><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">روزگاری جوانی هوشمند می‌زیست كه می خواست دولتمند شود. او به ستارة بخت</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">خود اعتقاد نداشت. آكنده از نومیدهای دیگر دست و دلش به كار نمی‌رفت.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">در این فكر</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">و رؤیا بود كه به كار جدیدی دست بزند و تنگناهای مالی‌اش را یكباره و برای همیشه از</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">بین ببرد.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">او می‌خواست نویسنده شود تا داستانهایش او را دولتمند و پر آوازه كند،</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">اما جرأت نداشت به كسی بگوید كه چه رؤیایی در سر دارد.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">بارها تصمیم گرفته بود از</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">كارش استعفا دهد اما نمی توانست، گویی شهامتی كه درگذشته او را برای رسیدن به</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">خواسته‌هایش یاری می‌داد از دست داده بود. روزی كه به شدت احساس ناكامی می‌كرد</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">ناگهان به فکر دیدار عمویی افتاد كه بسیار دولتمند بود . شاید می‌توانست اندرزی دهد</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">یا بهتر از آن پولی!&nbsp;</span></span></p><p dir="rtl" style="margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">عمویش او را بی درنگ پذیرفت اما قبول نكرد كه به او وام دهد</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">زیرا بر این باور بود بود كه با این كار به او كمكی نمی‌كند. پس از گوش سپردن به</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">حكایت ناله و فغان جوان از او پرسید :</span></span></p><p dir="rtl" style="margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">&nbsp;آیا فكر می كنی كسی كه ده برابر تو در می‌آورد،</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">هفته‌ای ده برابر تو كار می‌كند؟&nbsp;</span></span></p><p dir="rtl" style="margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">خیر، بلكه باید در كارش رازی باشد كه تو یكسر از</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">آن بی خبری</span></span></p><p dir="rtl" style="margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">عمویش تصمیم گرفت برای كمك او را نزد مردی بفرستد كه به او <i>دولتمند</i></span><i><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span></i><span lang="FA" style="font-size: 9pt;"><i>آنی</i> می‌گویند. او این نام را برگزید زیرا مدعی است كه پس از كشف راز حقیقی تحول، یك</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">شبه دولتمند شده است.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><u><i><font color="#ff0000"><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">فصل دوم :&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">حكایت دیدار جوان با باغبانی سالمند</span></font></i></u><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">جوان به</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">سوی شهر دولتمند آنی رهسپار شد با هزاران فكر و سؤال در ذهن&nbsp;</span></span></p><p dir="rtl" style="margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">پس از وارد شدن به</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">خانه ی دولتمند، مستخدم به او گفت كه دولتمند آنی در این لحظه نمی‌تواند او را ببیند و باید</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">در باغ منتظر بماند. در حال قدم زدن در باغ به باغبان پیری برخورد كه به نظر با</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">حیثیت بود.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">باغبان از او پرسید: اینجا چه می‌كنی؟ جوان پاسخ داد: می خواهم</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دولتمند آنی را ببینیم، جویای اندرزش هستم. </span></span></p><p dir="rtl" style="margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">باغبان گفت: 10 دلار داری؟ جوان گفت:</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">این تمام پول همراه من است. باغبان گفت: عالیست فقط به هین مقدار احتیاج دارم.</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span></span></p><p dir="rtl" style="margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">بالاخره با تمام تردید تمام دارایی همراهش را به باغبان داد، در صورتی كه بعد</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">از چند دقیقه فهمید كه باغبان 25000 دلار به عنوان پول توجیبی به همراه دارد،‌اول</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">خشمگین ولی بعد متوجه شد كه او همان دولتمند آنی است.<o:p></o:p></span></span></p><p dir="rtl" style="margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">اولین قدم این بود كه جوان</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">بخواهد دولتمند شود و با صدای بلند فكر كند آنها برای صرف شام روبروی هم نشستند</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دولتمند جام شرابش را بلند كرد و گفت <i><font color="#3333ff"><b>بیا به سلامتی نخستین میلیون دلار تو</b></font></i></span><i><font color="#3333ff"><b><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span></b></font></i><span lang="FA" style="font-size: 9pt;"><i><font color="#3333ff"><b>بنوشیم</b></font></i>.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">در طول صرف شام جوان فهمید كه باید از كارش لذت ببرد و از اسرار دولتمند</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">شدن آگاه شود و با شور و اشتیاق طالب آن باشد.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br><br></span></span></p><p dir="rtl" style="margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><i><u><font color="#ff0000"><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">فصل سوم &nbsp;:</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">حكایت آموزش جوان،</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">برای غنیمت شمردن فرصت و خطر</span></font></u></i><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دولتمند از جوان می‌پرسد: اگر پول داشتی حاضر بودی</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">چقدر برای اسرار دولتمندی بپردازی اولین رقمی كه به ذهنت می رسد بگو.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">جوان</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">می‌گوید: صد دلار.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">پیر مرد می خندد می گوید پس واقعاً معتقد به وجود این اسرار</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">نیستی. فرصت دیگری به جوان داد، اینبار پاسخ می‌دهد: فراموش می كنید كه ورشكسته‌ام.</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دولتمند ندا داد: از ازل دولتمندان از پول دیگران سود جسته اند تا بر دارایی شان</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">افزوده اند.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;<br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دسته چكت همراهت هست؟ جوان دسته چكش را در حالی كه شكس داشت به پیر</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">مرد داد، موجودی آن چهار دلار و نیم بود.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دولتمند قلمی به جوان داد و گفت رقم</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">موردنظرت را بنویس، جوان گفت نمی دانم چه بنویسم! دولتمند گفت خوب بنویس.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span dir="rtl"></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;"><span dir="rtl"></span>25000دلار یا اگر كم است 50000 دلار.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">جوان گفت ولی این چك هرگز پاس نمی شود و برگشت</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">می خورد.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;<br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دولتمند جواب داد. من بزرگترین معامله‌ام را همین گونه انجام دادم.</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">چكی به مبلغ 25000 دلار امضا كردم و به دست و پا افتادم آن را تهیه</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">كنم.</span><span dir="ltr"></span><b><font color="#3333ff"><i><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">اشخاصی كه صبر می‌كنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد، هرگز كاری را</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">به انجام نمی رسانند</span></i></font></b><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">اگر می خواهی در زندگی موفق شوی، باید مطمئن باشی كه حق</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">انتخاب نداری، پس اكنون پشت خود را به دیوار بچسبان و آن چك را به من بده.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">جوان</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">هنوز تردید داشت كه چك را امضاء كند، دولتمند گفت بیا باهم سكه شیر یا خط</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">بیاوریم، اگر تو بردی 25000دلار جیبم را به تو میدم، اگر من بردم توچك را امضاء</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">كن.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">جوان در صورتی كه تاریخ چك برای یكسال دیگر باشد حاضر به شرط بندی شد. شرط</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">را باخت و با دستی لرزان امضاء كرد. سپس پیر مرد نامه‌ای به او داد و گفت تا زمانی</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">كه در اتاقت تنها نشدی نامه را باز نكن.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">جوان قول داد و كنجكاوانه به اتاقش</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">رفت.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br><br></span><span dir="rtl"></span><span lang="FA" style="font-size: 5pt;"><span dir="rtl"></span><o:p></o:p></span></p><p dir="rtl" style="margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><i><u><font color="#ff0000"><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">فصل چهارم &nbsp;:</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">حكایت به حبس افتادن جوان</span></font></u></i><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">بالاخره جوان در اتاقش تنها ماند،‌</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">اتاقی بسیار مجلل با یك پنجره كه از سطح زمین بسیار فاصله داشت.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">نامه را گشود،</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">در كمال تعجب صفحه را خالی و سفید یافت.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;<br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">احساس كرد چقدر ابله است كه در مقابل</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">یك نامه سفید مبلغ گزافی پرداخت كرده، او اغفال شده بود. تصمیم گرفت فرار كند. شاید</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">زندگیش در خطر باشد، اما در از بیرون قفل شده بود و هرچه زنگ زد مستخدم نیامد،</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">زندانی شده بود. روی تخت دراز كشید و پس از كلی پریشانی خواب او را</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">ربود.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br><br></span><i><u><font color="#ff0000"><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">فصل پنجم :</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">حكایت آموزش ایمان</span></font></u></i><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">صبح بعد جوان تنها اندیشه اش این بود كه</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">پیرمرد را بیابد؛ اسرارش را به او بدهد و چك ش را پس بگیرد. به سمت در رفت دیگر قفل</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">نبود. پیر مرد را سر میز صبحانه یافت كه داشت سبكه را به هوا می‌انداخت. جوان را</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دید و گفت فقط 15 بار بلدم به صورتی یندازم كه می‌خواهم باز 11 ببازم. جوان دریافت</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">كه دیروز كلك خورده، پیر مرد گفت من فقط مهارتم را به كار گرفتم بعضی‌ها شرافت را</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">با مهارت اشتباه می گیرند و این دو با هم متفاوتند جوان گفت شما به من كلك زدید.</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دولتمند جواب داد: ان راز دولت است. پیر مرد گفت شما بصرت ندارید این كاملاً طبیعی</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">است، ذهنتان هنوز نابالغ است،&nbsp;<i><font color="#3333ff">هر بار به شك افتادی به یاد بیاور كه نبوغ در سادگی</font></i></span><i><font color="#3333ff"><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span></font></i><span lang="FA" style="font-size: 9pt;"><i><font color="#3333ff">است</font></i>. ابتدا قبول این موضوع مشكل است، ولی بعد از زمانی فهم و ادراكش آغاز</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">می‌شود.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دقیقاً با تمام وجودم همین امید را داشتم فهم ـ و ادراك»</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">پس از شما</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">می خوهم اندكی ایمان داشته باشی، اگر رازی وجود داشته باشد به خاطر ایمان صاحب</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">می‌شوی و اگر نه چیزی را از دست نمی‌دهد.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br><br></span><i><font color="#ff0000"><u><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">فصل ششم :</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">حكایت آموزش تمركز بر</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">هدف</span></u></font></i><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دولتمند گفت زمان با من بودن محدود است. هر سؤالی داری بپرس اگر می‌خواهی</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">براستی دولتمند شوی رقمی كه می خواهی به دست آوری و زمانی را كه برای بدست آوردن آن</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">به خود می‌دهید روی همان برگه بنویس</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">. تمام كسانی كه دولتمند شده‌اند با نوشتن رقم و</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">زمان آن، به آنچه خواستند رسیدند</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">.&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">«اگر ندانی به كجا می‌روی، احتمالاً به هیچ كجا</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">نخواهی رسید» اكثر مردم از این اصل بی‌خبرند كه زندگی دقیقاً به همان چیزی را می</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دهد كه می خوهیم</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">، پس به من بگو سال آینده چقدر می‌خواهی بدست آوری. جوان با این كه</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">مجاب شده بود، حرف پیر مرد درست است، با تأسف گفت نمی دانم، دولتمند گفت: خوب رقمی</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">را بنویس كه دوست داری تا سال آینده داشته باشی. به تو فرصت می دهم، سپس ساعت شنی</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">روی میز را برگرداند و وقتی‌اخرین دانة شن پایین افتاد هنوز رقم معینی انتخاب نكرده</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">بود. دولتمند پرسیدك خوب! جوان بزرگترین رقمی را كه به ذهنش می‌رسد اهسته برروی</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">كاغذ نوشت. فقط 50000 دلار. انتظار داشتم برای بار اول بنویسی 500000 دار. پس از</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">الآن كاری شروع می كنیم به نام كاركردن با خویشتن.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">از جوان خواست ذهنش را گسترش</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دهد و رقمی دیگر بنویسد. 75000دلار نوشته شد. پیرمرد گفت:&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">درون هر انسان یک شهر</span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;">&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">است این شهر هم دقیقاً همان صورتی است كه تصویرش می كنی. با افزایش رقمی كه نوشتی</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">حد و مرز شهر خود را گستردی.&nbsp;<i><font color="#3333ff">بزرگترین محدودیتها، حدودی است كه انسان به خویشتن</font></i></span><i><font color="#3333ff"><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span></font></i><span lang="FA" style="font-size: 9pt;"><i><font color="#3333ff">تحمل می كند.</font></i>&nbsp;از این رو بزرگترین مانع كامیابی، مانعی ذهنی است.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">پیر مرد از جوان</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">خواست این بار رقمی بسیار جسورانه تر بنویسد. جوان نوشت 100000 دلار و اعتراف كرد</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">این حداكثر رقمی است كه می ـواند تصور كند.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><i><font color="#3333ff"><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">راز هر هدف این است كه هم جاه طلبانه</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">باشد و هم قابل دسترس</span></font></i><span lang="FA" style="font-size: 9pt;"><i><font color="#3333ff">&nbsp;اكنون</font></i>&nbsp;به اتاقت برو و تارخ روز، ماه ، سال زمانی را بنویس كه</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دولتمند شده‌ای و می‌خواهی همانطور باقی بمانی</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">. مادامی كه به آرمان دولمند شدن خو</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">نگرفته‌ای و این آرمان بخشی از زندگی و درونی‌ترین انیدشه‌هایت نشد. هیچ چیز</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">نمی‌تواند به تو كمك كند تا دولتمند شوی.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><i><font color="#ff0000"><u><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">فصل هشتم :</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">حكایت كشف نفوذ</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">كلام</span></u></font></i><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">پیر مرد پرسید: تمرین چطور بود به خیر گذشت؟ جوان گفت: بله اما سوالهای</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">زیادی دارم. اول اینكه چگونه باور كنم كه ظرف مدت كوتاهی دولتمند می‌شوم در صورتی</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">كه هنوز خیلی جوانم و حتی نمی دانم در چه رشته‌ای می خواهم مشغول به كار</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">شوم.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">پیر مرد جواب داد: جوانی مانع نیست. افراد بی شماری از توجوانتر دولتمند</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">شده اند مانع عمده بی‌خبری از راز است. یا دانستن و به كار نبستن آن.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">جوان گفت:</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">من آماده به كارگیری آن هستم ولی نمی توانم صادقانه خود را مجاب كنم كه دولتمند</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">می‌شوم. پیر مر گفت: طبیعتاً چندی زمانی خواهد برد تا آنچه در طول این سالها</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">بافته‌ای بشكافی.</span><span dir="ltr"></span><i><font color="#3333ff"><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">هرچه منش انسان نیرومند‌تر باشد، اندیشه‌هایش قدرتمند تر خواه</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span></font></i><span lang="FA" style="font-size: 9pt;"><i><font color="#3333ff">بود و سریعتر متجلی خواهد شد</font></i>» هراكلس فیلسوف وباستانی یونانی بر این باور بود كه:</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">منش یعنی تقدیر.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;"><i><font color="#3333ff">خواستن بهترین مایه بقای اندیشه‌هایت است</font></i>. هرچه خواستن شدیدتر</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">باشد خواستة‌هایت با شتابی افزونتر در زندگی متجلی می‌شود. راه دولتمند شدن خواستن</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">شدید آن است، در هر زمینه زندگی، صمیمیت و شدت،‌لازمة كامیابی است. آرزوی سوزان</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">لازم است اما كافی نیست آنچه فاقد آنی ایمان است و راه كسب ایمان از طریق تكرار</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">كلام است.</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">&nbsp;جوان گفت: فكر می‌كنم مبالغه می‌كنید چطور می‌توان از طریق جادوی كلام</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دولتمند شد. پیر مرد نامه‌ای به جوان داد تا در تنهایی بخواهند در نامه فقط یك كلمه</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">نوشته شده بود خدا نگهدار امضاء دولتمند نی. همان موقع صدای عجیب از پشت سرش شنید.</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">كامپیوتری كه تا به حال متوجه آن نشده بود روی صفحه آن این جمله تكرا شده</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">بود:</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">فقط یكساعت از زندگی باقی مانده</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">فقط یكساعت از زندگی باقی مانده</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">جوان</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">ترسید. آیا این یك تهدید بود. آخر مگر من چه آزاری به او رسانده‌ام چرا باید تهدید</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">به مرگ شوم. همه چیز عجیب بود تصمیم گرفت فرار كند اما در اتاق دیگر بار قفل شده</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">بود هرچه فریاد كشید صدایش به جایی نرسید. از پنجره متوجه مردی شد كه به ساختمان</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">نزدیك می‌شود. ردای گشاد سیاه بر تن و كلاه لبه پهن سایهی بر سر داشت قلب جوان از</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">كار ایستاد به جز قاتلی استخدام شده برای كشتن او چه كسی می توانست باشد. گویی به</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">دام افتاده بود. چندی بعد در باز و مرد سیاه پوش وارد شد. در كمال تعجب دولتمند انی</span><span dir="ltr"></span><span lang="FA" dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;</span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">را دید. با آرامش به مرد جوان نگریست و گفت: حالا جادوی كلام را درك كردی.</span><span dir="ltr"></span><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><span dir="ltr"></span>&nbsp;<br></span><span lang="FA" style="font-size: 9pt;">وقتی تخیل و منطق با هم در تضادند، همواره تخیل پیروز می‌شود</span></p><p dir="rtl" style="margin: 10px 18pt 10px 0px; font-family: Tahoma; font-size: 12px; line-height: 18px; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"><span style="background-color: rgb(255, 255, 255);"><span dir="ltr" style="font-size: 9pt;"><font color="#ff0000"><i><u>برای خواندن ادامه خلاصه ی کتاب &nbsp;به ادامه ی مطلب بروید</u></i></font></span></span></p> text/html 2016-01-08T06:26:31+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو معرفی کتاب نیمه ی تاریک وجود http://cheraghejado.ir/post/614 <p style="text-align: center; outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma; margin: 16px 0px 0px; line-height: 25px;"><span lang="FA" style="outline: none; font-family: Arial, sans-serif; line-height: 20.5283px;"><b><font color="#333333" size="6">کتاب نیمه ی تاریک وجود</font></b></span></p><p style="text-align: center; outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma; margin: 16px 0px 0px; line-height: 25px;"><span lang="FA" style="outline: none; font-family: Arial, sans-serif; line-height: 20.5283px;"><b><font color="#333333" size="6"><br></font></b></span></p><p style="outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma; font-size: 17.674px; margin: 16px 0px 0px; line-height: 25px;"><span lang="FA" style="outline: none; font-family: Arial, sans-serif; font-size: 12pt; line-height: 20.5283px;"><b><font color="#333333"><i>سیزده سال پیش، روزی خود را بر سنگفرش مرمرین و سرد حمام یافتم.بدنم درد میکرد و نفسم بدبو بود.شبی دیگر آکنده از خوشگذرانی ومصرف مواد مخدر و در پی آن داشتن حالت تهوع را سپری کرده بودم.برخاستم و خود را در آینه نگاه کردم.<br style="outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma !important; font-size: 18.0292px;">میدانستم که دیگر نمیتوانم به این وضع ادامه دهم.با وجودی که بیست و هشت سال از عمرم میگذشت.هنوز انتظار داشتم کسی از راه برسد و حال مرا خوب کند،اما آنروز متوجه شدم که قرار نیست کسی بیاید،نه مادرم،نه پدرم و نه حتی شاهزاده رویاهایم سوار بر اسبی سفید! در اعتیاد تا جایی پیش رفته بود که باید تصمیم میگرفتم بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنم.</i></font></b></span></p><p style="outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma; font-size: 17.674px; margin: 16px 0px 0px; line-height: 25px;"><b><font color="#333333"><br></font></b></p><p style="outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma; font-size: 17.674px; margin: 16px 0px 0px; line-height: 25px;"><span style="outline: none; font-size: 12pt;"><span lang="FA" style="outline: none; font-family: Arial, sans-serif; font-size: 18.0292px; line-height: 20.7336px;"><b><font color="#ff0000">سایه، چهره های گوناگونی دارد</font><font color="#333333">:<i>ترسو،زیاده خواه، خشمگین، کینه توز،پلید، خودخواه، فریبکار، تنبل، سلطه جو، متخاصم، زشت، نالایق، بی ارزش،بی عرضه، عیبجو، موشکاف</i>،.نیمه تاریک وجود ما مخزنی برای همه جنبه های ناپذیرفتنی مان است؛همه آنچه که موجب شرمندگی ماست و وانمود میکنیم نیستیم؛چهره هایی که نمیخواهیم به دیگران و خودمان نشان دهی</font></b></span></span></p><p style="outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma; font-size: 17.674px; margin: 16px 0px 0px; line-height: 25px;"><span style="font-family: Arial, sans-serif; font-size: 18.0292px; line-height: 20.7336px; text-align: justify;"><b><font color="#333333">بیشتر افراد از روبرو شدن با تاریکی وجود خود و در آغوش کشیدن آن میترسند،اما شادمانی و رضایتی که فرد آرزو دارد،در همین تاریکی یافت میشود</font></b></span></p><p style="text-align: center; outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma; margin: 16px 0px 0px; line-height: 25px;"><b style="text-align: justify;"><span style="outline: none;"><span lang="FA" style="outline: none; font-family: Arial, sans-serif; line-height: 20.9409px;"><font color="#ff0000" size="5">طلا در تاریکی است!</font></span></span></b></p><p style="outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma; font-size: 17.674px; margin: 16px 0px 0px; line-height: 25px;"><b><font color="#333333"><span style="outline: none; font-size: 12pt;"><span style="outline: none; font-family: Symbol; font-size: 18.0292px; line-height: 20.7336px;"><span style="outline: none; font-family: 'Times New Roman'; font-size: 18.2095px; line-height: normal; font-stretch: normal;">&nbsp;&nbsp;</span></span><span lang="FA" style="outline: none; font-family: Arial, sans-serif; font-size: 18.0292px; line-height: 20.7336px;">آرزو داشتم هیچگونه کاستی نداشته باشم تا همه دوستم بدارند.در نتیجه هنگامی که مسواک نمیزدم یا خواهرم را کتک میزدم،دروغ میگفتم.هنگامیکه سه چهارساله شدم،دیگر حتی متوجه نبودم که دروغ میگویم،چون به خودم هم دروغ میگفتم!</span></span><span style="font-family: Arial, sans-serif; font-size: 18.0292px; line-height: 20.7336px; text-align: justify;">هریک از جنبه های ما دارای موهبیتی ست.هر احساس و خصوصیتی که داریم،ما را به سوی روشن بینی و یگانگی رهنمون میسازد.تمامی ما سایه ای داریم که بخشی از واقعیت کل ماست.سایه، ناکامی هایمان را به ما نشان میدهد.سایه،عشق ورزیدن،همدلی و بخشندگی را نه تنها نسبت به دیگران،بلکه نسبت به خودمان نیز به ما می آموزد.با در آغوش کشیدن سایه،بهبود می یابیم.</span></font></b></p><p style="outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma; font-size: 17.674px; margin: 16px 0px 0px; line-height: 25px;"><b style="font-size: 12pt; text-align: justify;"><span lang="FA" style="outline: none; font-family: Arial, sans-serif; font-size: 18.0292px; line-height: 20.7336px;"><i><font color="#ff0000">سرمشق قرار دادن “انسان بی نقص” میتواند به تحلیل نیروی جسمانی،ذهنی، احساسی، و معنوی ما منجر شود</font></i></span></b></p><p style="outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma; font-size: 17.674px; margin: 16px 0px 0px; line-height: 25px;"><b style="font-size: 12pt; text-align: justify;"><font color="#333333"><span lang="FA" style="outline: none; font-family: Arial, sans-serif; font-size: 18.0292px; line-height: 20.7336px;">سایه های ما چنان خوب پنهان شده اند،که بیشتر اوقات چهره ای را به جهان نشان میدهیم که نقطه مقابل ِ وجود درون ماست.بعضی مردم زره ای از بی رحمی می پوشند تا حساس بودن خود را پنهان کنند و<span style="outline: none; font-size: 18.2095px; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma !important;">&nbsp;برخی نقابی از شوخ طبعی میگذارند تا غمشان را بپوشانند</span>.<i style="outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma !important; font-size: 18.2095px;"><span style="outline: none; font-size: 18.3916px; text-decoration: underline;">مردمی که “عقل کل” هستند، معمولا احساس نادانی خود را مخفی میکنند&nbsp;</span></i>و&nbsp;<span style="outline: none; font-size: 18.2095px; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma !important;">افرادی که رفتاری متکبرانه پیش میگیرند،در درون احساس ناامنی دارند.</span>افراد سطح بالا، احساس درونی متعلق به طبقه پایین بودن خود را می پوشانند و چهره متبسم،چهره خشمگین را پنهان میکند.&nbsp;<i style="outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma !important; font-size: 18.2095px;"><span style="outline: none; font-size: 18.3916px; text-decoration: underline;">ما در کار ِ تغییر چهره استاد هستیم</span></i>&nbsp;و دیگران را گول میزنیم،اما در عین حال خود را نیز فریب میدهیم. ما باید به دروغهایی که به خودمان میگوییم،پی ببریم.باید بدانیم همین دروغها مانع شما شده اند.با بررسی این دروغها میتوانید عملکرد سایه خود را ببینید و</span></font></b><b style="font-family: Arial, sans-serif; font-size: 18.0292px; line-height: 20.7336px; text-align: justify;"><font color="#333333">به تحولی در نگرش نیاز است.</font></b></p><p style="outline: none; font-family: DOCTORSHIRI, Tahoma; font-size: 17.674px; margin: 16px 0px 0px; line-height: 25px;"><b style="font-family: Arial, sans-serif; font-size: 18.0292px; line-height: 20.7336px; text-align: justify;"><font color="#333333">برای شناخت این نیمه ی تاریک ،باید به رهنمود های ^دبی فورد^ عزیز،گوش دل بسپاریم.دبی فورد در کتاب نیمه تاریک وجود و راز سایه بطور کامل به بیان این جهان شگفت و پنهان پرداخته است.</font></b></p> text/html 2015-11-13T05:31:00+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو کمی شکیبا باش! http://cheraghejado.ir/post/360 <p><a target="" title="صحفه چراغ جادو در فیس بوک" data-href="www.facebook.com/cheraghejado"><strong>www.facebook.com/cheraghejado</strong></a> </p> <p><span style="line-height: 18px;"><br></span> </p><br><span style="line-height: 18px;">کمی شکیبا باش!</span><br><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">و تا آن زمان ...</span><br><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">خود را باور بدار .</span><br><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">همواره هوشیار</span><br><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">بکوش تا دورنمای هر چیز را در نظر آوری.</span><br><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">مهمترین ها را به یاد سپار.</span><span class="text_exposed_show" style="display: inline; color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;"><br>فراموش مکن که دیگری نگران توست!<br>در جستجوی بهتر باش .<br>بیاموز درس های آموختنی را.<br>با تکیه بر توانایی . لبخند و خرد و روشن بینی<br>به سوی گنجینه های درون راه بگشا !<br>اینهاست...<br>پاره های یگانه وجودت.<br>آری روزگار بهتری از راه می رسد! <p><br><br><br> </p></span> text/html 2015-09-25T13:36:01+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو خواص ذكر http://cheraghejado.ir/post/613 <h1 style="font-family: Tahoma; font-size: 10pt; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; text-align: center; direction: rtl; color: rgb(249, 138, 60); line-height: 21.3333px;">خواص ذكر "لاحول ولا قوة الا بالله"</h1><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">اذكاری كه توصیه شده‌اند، علاوه بر آن كه باعث غفلت‌زدایى از انسان مى‌شوند، معارف الهى را نیز آموزش مى‌دهند و ره‌توشه معرفتى مسافران به سوى خدا را فراهم مى‌كنند، چنانكه ذكر شریف «لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم» كه از گنجینه‌هاى آسمانی می‌باشد:</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">«قال الله تعالى لنبیه صلى الله علیه و آله و سلم فی لیلة المعراج: اعطیتك كلمتین من خزائن عرشی لا حول و لا قوة الا بالله و لا منجا منك الا الیك(1) معناى بلند و فواید فراوانى دارد.</p><strong style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;"><span style="font-size: 8pt; outline: 0px; color: rgb(173, 33, 0);"><p style="font-size: 8pt; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px;"><strong>امام باقر(سلام الله علیه) در تفسیر این ذكر فرمودند: آنجا كه قدرتى را به جا صرف كرده و خدا را اطاعت كرده‌اید، این قدرت بر اطاعت، از ناحیه خداست و آنجا كه معصیت نكرده‌اید، در حقیقت، عنایت الهى بین شما و آن معصیت حائل شده است. پس لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم یعنى: لا حول لنا عن معصیة الله الا بعون الله و لا قوة لنا على طاعة الله الا بتوفیق الله عزوجل.(2)</strong></p><p style="font-size: 8pt; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px;"></p></span></strong><span style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">گاهى انسان را به گناه دعوت مى‌كنند، اما مانعى در مسیرش پدید مى‌آید. او نمى‌داند راهى كه به آن دعوت شده است، راه گناه است و یا نمى‌داند چرا راه‌بندان شد، اما بعد مى‌فهمد او را به مجلس گناه دعوت كرده بودند و این راه‌بندان، همان حول الهى بود كه بین او و گناه حائل شد. این كه ما در نماز مى‌گوییم: «بحول الله و قوته اقوم و اقعد» به این معنا نیست كه فقط در حال نماز كه برمى‌خیزیم و می‌نشینیم، بقوة الله است؛ بلكه به این معناست كه همه حركات و سكنات ما، در نماز و در غیر نماز به قوت الهى است.</span><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">پیامبر اكرم(صلى الله علیه و آله) این ذكر شریف را ذكر فرشتگان حامل عرش معرفى كرده است: تسبیح حملة العرش(3) و در برخى روایات تفسیرى آمده است كه فرشتگان حامل عرش نیز كه ذات اقدس خداوند از آنان به الذین یحملون العرش(4) یاد مى‌كند، هنگامى كه حمل عرش الهى، یعنى مقام فرمانروایى خدا، برایشان دشوار بود ذكر «لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم» را به آنان آموختند: "اعلمكم كلمات تقولونها یخف بها علیكم. قالوا: و ما هی؟ قال: تقولون: بسم الله الرحمن الرحیم ولا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم و صلى الله على محمد و آله الطیبین فقالوها فحملوه.(5)</p><div class="GeneralSooTitr" style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 10px 0px; padding: 0px; text-align: center; line-height: 21.3333px;"><div class="SooTitrContent" style="font-size: 8pt; outline: 0px; margin: 15px auto 0px; padding: 5px 9px 0px; color: rgb(0, 51, 102); width: 450px; border: 3px double rgb(153, 204, 254); direction: rtl; font-weight: bold; text-align: right;"><p style="font-size: 8pt; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px;">پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) در روایتى درباره آداب و اذكار بیرون آمدن از خانه چنین فرمودند: كسى كه هنگام خروج از منزل بگوید بسم الله الرحمن الرحیم دو فرشته مى‌گویند: هدایت شدى . و اگر بگوید لا حول و لا قوة الا بالله مى گویند: حفظ شدى . و اگر بگوید توكلت على الله مى گویند: بى‌نیاز شدى.</p><p style="font-size: 8pt; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px;">در این هنگام شیطان مى گوید: چگونه مى توانم در بنده اى كه هدایت شده ، حفظ گردیده و بى نیاز شده است ، نفوذ كنم .</p></div></div><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">شاید چنین ذكرى براى فرشتگان دفع سختی و دشواری باشد. لیكن، «بحول الله و قوته اقوم و اقعد» در نماز مصداقى از آن اصل كلى است. زیرا «لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم»؛ یعنى، هیچ جا منع و همچنین قدرت و توانى نیست مگر به عنایت ذات اقدس خداوند و اختصاصى به نماز یا غیر نماز و نیز اختصاصى به انسان و غیر او ندارد.</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;"><strong>در اینجا به ذكر برخی روایات در باب این ذكر عظیم می‌پردازیم:</strong></p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;"><strong></strong>&nbsp;</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">تاخیر زمان مرگ</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">امام صادق(علیه‌السلام) فرمودند: آن كس كه هزار بار بگوید «لا حول ولا قوة الا بالله» خداى تعالى زیارت كعبه را روزى‌اش خواهد نمود و اگر مرگش نزدیك باشد، خدا آن را به تاخیر خواهد انداخت تا حج را روزى‌اش سازد.(6)</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">&nbsp;</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">گنجى از بهشت</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: بسیار «لا حول و لا قوة الا بالله» بگویید كه آن از گنج‌هاى بهشت است.(7)</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">&nbsp;</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">دور شدن هفتاد بلا</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">راوى مى‌گوید شنیدم كه امام صادق(علیه‌السلام) فرمودند: كسى كه بگوید "لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم" خداى عزوجل به خاطر آن هفتاد نوع بلا را از او دور مى‌گرداند كه كمترین آنها خفه شدن است.(8)</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">&nbsp;</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">رفع درد و اندوه</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;"><strong>از پیغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) روایت شده است كه فرمودند: ذكر "لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم" گنجى از گنج‌هاى بهشت است و آن باعث شفا یافتن از نود و نه درد است كه آسان‌ترین آنها اندوه است.(9)</strong></p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">&nbsp;</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">داروى نود و نه بیمارى</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روایت شده است كه فرمودند: گفتن ذكر «لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم» دارویى است كه نود و نه بیمارى را بهبود مى‌بخشد كه آسان‌ترین آنها اندوه است و معناى این كلمه چنین است هیچ حركت و نیرویى جز به سبب و خواست خدا پدید نیامد.(10)</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">&nbsp;</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">رفع شدن بلایا</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">از امام صادق(علیه‌السلام) روایت شده كه فرمود: هر گاه نماز صبح و مغرب را خواندى، هفت بار بگو: "بسم الله الرحمن الرحیم، لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم" زیرا هر كس آن را بگوید، به او جنون و جذام و برص، و هفتاد نوع از انواع بلایا نرسد.(11)</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">&nbsp;</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">توصیه پیامبر به على(علیه‌السلام)</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">بكیر مى‌گوید: از امیرالمومنین(علیه‌السلام) شنیدم كه مى‌فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به من فرمود: اى على! آیا به تو كلماتى نیاموزم؟ هر گاه كه در سختى و بلایى در افتى، بگو بسم الله الرحمن الرحیم، لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم؛ زیرا خداوند عزوجل به وسیله آن انواع بلا را از تو دور می‌كند.(12)</p><div class="GeneralSooTitr" style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 10px 0px; padding: 0px; text-align: center; line-height: 21.3333px;"><div class="SooTitrContent" style="font-size: 8pt; outline: 0px; margin: 15px auto 0px; padding: 5px 9px 0px; color: rgb(0, 51, 102); width: 450px; border: 3px double rgb(153, 204, 254); direction: rtl; font-weight: bold; text-align: right;">امام رضا(علیه‌السلام) فرمود: هر كس پس از نماز صبح صد بار بگوید: «بسم الله الرحمن الرحیم، لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم»؛ به اسم اعظم خدا از سیاهى چشم به سفیدى آن نزدیك‌تر شده و به راستى كه در مدار اسم اعظم قرار گرفته است.</div></div><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">درمان بیمارى و ندارى</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">اسماعیل بن عبدالخالق گوید: مردى از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) مدتی بود كه به خدمت ایشان نرسیده بود.</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: چه چیزى باعث شد كه دیر نزد ما بیایی؟ عرض كرد: بیمارى و ندارى .</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">پیامبر فرمود: آیا به تو دعایى یاد بدهم كه خدا به وسیله آن بیمارى و ندارى را از تو رفع كند؟ عرض كرد: بله یا رسول الله .</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: بگو «لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم، توكلت على الحى الذى لا یموت و الحمدلله الذى لم یتخذ(صاحبة و لا) ولدا و لم یكن له شریك فى الملك و لم یكن له ولى من الذل و كبره تكبیرا.»</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">آن فرد ذكر را گفت و زمانی نگذشت كه نزد پیغمبر(صلی الله علیه و آله) بازگشت و عرض كرد: یا رسول الله خداوند بیمارى و ندارى را از من رفع نمود.(13)</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">&nbsp;</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">صد بار بعد از نماز صبح</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">امام رضا(علیه‌السلام) فرمود: هر كس پس از نماز صبح صد بار بگوید: «بسم الله الرحمن الرحیم، لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم»؛ به اسم اعظم خدا از سیاهى چشم به سفیدى آن نزدیك‌تر شده و به راستى كه در مدار اسم اعظم قرار گرفته است.(14)</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;"><p style="font-size: 8pt; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px;">&nbsp;</p><p style="font-size: 8pt; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px;">سفارش حضرت على(علیه‌السلام) به كمیل</p></h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">امام على(علیه‌السلام) خطاب به كمیل بن زیاد مى‌فرماید: اى كمیل! هر روز نام خدا را بر زبان جارى كن و بگو: «لا حول و لا قوة الا بالله»؛ بر خدا توكل كن، ما را یاد كن، نام ما ببر و بر ما درود فرست.</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">اى كمیل! به هنگام غذا نام خدایى را كه با اسمش هیچ دردى زیان نرساند و نامش براى هر بدى و دردى درمان است به زبان آور.</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;"><strong>اى كمیل! به هنگام هر سختى بگو: «لا حول و لا قوة الا بالله» تا خدا آن را كفایت كند. و به هنگام نعمت بگو: الحمدلله تا زیاد شود و چون روزى‌ات دیر رسد، استغفار كن تا خدا گشایش دهد.(15)</strong></p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">&nbsp;</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">ذكر هنگام بیرون آمدن از خانه</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) در روایتى درباره آداب و اذكار بیرون آمدن از خانه چنین فرمودند: كسى كه هنگام خروج از منزل بگوید بسم الله الرحمن الرحیم دو فرشته مى‌گویند: هدایت شدى . و اگر بگوید لا حول و لا قوة الا بالله مى گویند: حفظ شدى . و اگر بگوید توكلت على الله مى گویند: بى‌نیاز شدى.</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">در این هنگام شیطان مى گوید: چگونه مى توانم در بنده اى كه هدایت شده ، حفظ گردیده و بى نیاز شده است ، نفوذ كنم .(16)</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">&nbsp;</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">توسل به امام جواد(علیه‌السلام)</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">براى شفا یافتن هر مریضى دو ركعت نماز حاجت و توسل به حضرت جواد الائمه(علیه‌السلام) خوانده شود و بعد 146 مرتبه بگوید: «ما شاء الله لا حول و لا قوة الا بالله.» اگر در ساعتى كه منسوب به آن حضرت است باشد، بسیار مفید و ساعت آن را هم از نماز عصر تا دو ساعت بعد از آن تشخیص داده‌اند كه مورد استجابت است.(17)</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">&nbsp;</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">دورى شیطان</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;"><strong>از حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) نقل شده كه فرمود: شیطان بر دو قسم است: شیطان جنى، كه با گفتن «لاحول و لا قوة الا بالله العلى العظیم» از شما دور مى‌شود.</strong></p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;"><strong>و شیطان انسى، كه با فرستادن صلوات بر محمد و آلش «اللهم صل على محمد و آل محمد» از شما دور مى‌شود. (18)</strong></p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">&nbsp;</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">ذكرهاى موثر در دنیا و آخرت</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">امام باقر(علیه‌السلام) فرمودند: شخصى به نام شبیه هذلى، حضور پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) آمده و عرض كرد:&nbsp;<strong>اى پیامبر خدا! پیرمردى هستم كه سنم بالا است و كارهایى مانند نماز، روزه، حج و جهاد را كه قبلا انجام می‌دادم، اكنون نمى‌توانم انجام دهم. اى رسول خدا! سخنى به من بیاموز كه ثواب خداوند را نصیبم سازد و بر من آسان گیر اى رسول خدا!</strong></p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">حضرت فرمودند: سخنت را تكرار كن و او تكرار كرد. و به همین ترتیب تا سه بار سخن خود را تكرار كرد. آنگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله) به او فرمودند: اطراف تو هیچ درخت و گلى نبود، مگر این كه دلشان به حالت سوخت و برایت گریه كردند.&nbsp;<strong><span style="font-size: 8pt; outline: 0px; color: rgb(173, 33, 0);">پس از نماز صبح ده بار بگو «سبحان الله العظیم و بحمده و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم»؛ (خداى بزرگ را منزه می‌دانم و به ثناى او مشغولم و هیچ توان و نیرویى جز با یارى خداى بزرگ بلند مرتبه بزرگ نیست) كه همانا خداوند بزرگ با این ذكر تو را از كورى، دیوانگى، جذام، فقر و زیر آوار ماندن محفوظ مى‌دارد.</span></strong></p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">عرض كرد: اى رسول خدا،این ذكر براى دنیا بود، براى آخرت چه؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمودند: اللهم اهدنى من عندك، وافض ‍ على من فضلك وانشر على من رحمتك و انزل على من بركاتك؛ (خداوندا! مرا از جانب خود راهنمایى نما و از فضل خویش بهره‌مند ساز، از رحمت خود بر من فرو ریز و از بركات خود بر من نازل فرما.)</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">حضرت صادق(علیه‌السلام) فرمودند: این دستورات را گویى او با دستانش گرفت و رفت. آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: بدانید كه همانا اگر او در روز قیامت بیاید و این اذكار را عمدا ترك نكرده باشد، خداوند هشت در بهشت را به روى او باز مى‌كند كه از هر درى كه خواست وارد شود.(19)</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">&nbsp;</p><h2 style="font-family: Tahoma; font-size: 9pt; outline: 0px; direction: rtl; text-align: right; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; color: rgb(153, 51, 0); line-height: 21.3333px;">برطرف شدن حاجات</h2><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">امام صادق(علیه‌السلام) فرمودند: كسى دعا مى‌كند و در پایان مى‌گوید «ماشاء الله، لاحول و لا قوة الا بالله» حاجتش برآورده شود.(20)</p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;"><br></p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;"><br></p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;"><br></p><p style="font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; outline: 0px; margin: 0px; padding: 0px; line-height: 21.3333px; text-align: justify;">منبع : تبیان</p> text/html 2015-09-11T14:20:41+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو خوشبختی http://cheraghejado.ir/post/522 <br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">خوشبختی به معنای حس لذت از لحظات معمولی زندگی است.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">اگر از این لحظات لذت نمیبری بدان معناست که نمیتوانی درست</span><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">&nbsp;ببینی در اطرافت چه میگذرد</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">هر روز خورشید طلوع میکنید،هر سال بهار درختان جوانه میزنند،</span></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">ابرها در آسمان اشکال زیبا بوجود می آورند،گل ها رنگهای زیبا&nbsp;</span></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">میرویند،پرنده ها آواز میخوانند،عزیزانت در کنارت هستند،بدنت به&nbsp;</span></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">بهترین وجه کارش را انجام میدهد ،...همه و همه دست در دست</span></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">&nbsp;میدهند تا تو از احساس خوشبختی لبریز شوی</span></div> text/html 2015-09-09T07:21:16+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو تبدیل شدن به آنچه میخواهی http://cheraghejado.ir/post/525 <div><b><br></b></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 20px;"><b>هرگز برای تبدیل شدن به آنچه دوست داری دیر نشده است.</b></span></div><div><b><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 20px;">بهترین زمان برای شروع هم اكنون است.</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 20px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 20px;">همین حالامشخص كن كه دوست داری به چه چیزی تبدیل شوی یا&nbsp;</span></b></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 20px;"><b>چه چیزی میخواهی و شروع به قدم برداشتن به سوی آن كن،به زودی</b></span></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 20px;"><b>&nbsp;كاینات به سراغت می آید تا تو را هدایت كند و ابزار لازم در اختیارت قرار&nbsp;دهد</b></span></div> text/html 2015-09-08T14:20:34+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو رادیو http://cheraghejado.ir/post/524 <div><br></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 20px;">انس گرفتن با رادیو باعث میشود تا شما دارای یک ذهن خلاق با قدرت تجسم بالا باشید</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 20px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 20px;">داداه های صوتی رادیو ذهن شما را درگیر تصویر سازی برای درک بهتر موضوع میکنند</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 20px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 20px;">یک رادیوی ارزان قیمت ارزش این را دارد که شما در حین فعالیت روزانه هم از کسالت</span></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 20px;">&nbsp;روح بیرون بیایید و هم ذهنتان همیشه هوشیار و خلاق باشد</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 20px;"></div> text/html 2015-09-08T08:29:20+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو راه مثبت و منفی http://cheraghejado.ir/post/572 <div><br></div><div><div role="article" style="color: rgb(20, 24, 35); font-family: Helvetica, Arial, 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 15.3599996566772px;"><div class="_1x1" style="padding: 0px; margin: 15px 0px;"><div class="userContentWrapper"><div class="_wk" style="font-size: 14px; line-height: 20px;"><span data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}" class="userContent"><span dir="rtl" style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;">در جهان خلقت تنها یک مسیر وجود ندارد و هر اتفاقی که بیفتد تو هرگز در یک بن بست گیر نمی افتی.</span></span></div><div class="_wk" style="font-size: 14px; line-height: 20px;"><span data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}" class="userContent"><span dir="rtl" style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;">در هر شرایطی و هر لحظه از زندگی ات دو راه برای تو وجود دارد.</span></span></div><div class="_wk" style="font-size: 14px; line-height: 20px;"><span data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}" class="userContent"><span dir="rtl" style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;">این دو راه،راه مثبت و منفی است و&nbsp;</span></span></div><div class="_wk" style="font-size: 14px; line-height: 20px;"><span data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}" class="userContent"><span dir="rtl" style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif;">تو کسی هستی که باید یکی از این راه ها را انتخاب کنی</span></span></div></div></div></div><div class="__jh" style="border-top-width: 1px; border-top-style: solid; border-top-color: rgb(233, 234, 237); height: 30px; margin: 12px 12px -12px -12px; padding: 8px 0px; width: 510px; color: rgb(20, 24, 35); font-family: Helvetica, Arial, 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 15.3599996566772px;"><div class="clearfix" style="zoom: 1;"><br></div></div></div> text/html 2015-08-21T05:54:02+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو نقشه ذهنی http://cheraghejado.ir/post/504 <div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">فرض کنید نقشه ای ذهنی برای آینده کشیده اید.این نقشه<br><br>&nbsp;پر از تصاویر و واژه هایی ست که میگویید:"من موفق هستم"</font></div><div><font size="3"><br>شما روی آن نقشه ذهنی متمرکز میشوید،آنرا تجسم میکنید<br><br>&nbsp;و در حالت دعا آنرا درخواست میکنید</font></div><div><font size="3"><br>اما پس از مدت کوتاهی بی تاب و کلافه میشوید.از خود می پرسید<br><br>&nbsp;که چرا موفقیت فوری نصیب من نشد!</font></div><div><font size="3"><br>آنگاه متوجه این موضوع نیستید که عبارت " من موفق هستم"نمیتواند در<br><br>&nbsp;ذهن شما ریشه بدواند،زیرا تمام عمراین باور را در ذهن داشته اید که " من بازنده ام"!</font></div><div><font size="3"><br>ابتدا باید باور "من بازنده ام " را از ذهن بیرون برانید تا برای باور تازه "من موفق هستم" <br><br>جا باز شود و شما اندک اندک رشد خواهید کرد</font></div> text/html 2015-08-20T09:59:15+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو خداوند زیباست http://cheraghejado.ir/post/516 <br style="font: 13px/18px &quot;lucida grande&quot;, tahoma, verdana, arial, sans-serif; text-align: left; color: rgb(51, 51, 51); text-transform: none; text-indent: 0px; letter-spacing: normal; word-spacing: 0px; white-space: normal; background-color: rgb(255, 255, 255); -webkit-text-stroke-width: 0px;"><span style="font: 13px/18px &quot;lucida grande&quot;, tahoma, verdana, arial, sans-serif; text-align: left; color: rgb(51, 51, 51); text-transform: none; text-indent: 0px; letter-spacing: normal; word-spacing: 0px; float: none; display: inline !important; white-space: normal; background-color: rgb(255, 255, 255); -webkit-text-stroke-width: 0px;">خداوند زیباست و هر زیبایی رو دوست دارد.</span><br style="font: 13px/18px &quot;lucida grande&quot;, tahoma, verdana, arial, sans-serif; text-align: left; color: rgb(51, 51, 51); text-transform: none; text-indent: 0px; letter-spacing: normal; word-spacing: 0px; white-space: normal; background-color: rgb(255, 255, 255); -webkit-text-stroke-width: 0px;"><span style="font: 13px/18px &quot;lucida grande&quot;, tahoma, verdana, arial, sans-serif; text-align: left; color: rgb(51, 51, 51); text-transform: none; text-indent: 0px; letter-spacing: normal; word-spacing: 0px; float: none; display: inline !important; white-space: normal; background-color: rgb(255, 255, 255); -webkit-text-stroke-width: 0px;">خداوند آدم فقر،غمگین و افسرده ،معتاد و نگران رو دوست ندارد</span><br style="font: 13px/18px &quot;lucida grande&quot;, tahoma, verdana, arial, sans-serif; text-align: left; color: rgb(51, 51, 51); text-transform: none; text-indent: 0px; letter-spacing: normal; word-spacing: 0px; white-space: normal; background-color: rgb(255, 255, 255); -webkit-text-stroke-width: 0px;"><span style="font: 13px/18px &quot;lucida grande&quot;, tahoma, verdana, arial, sans-serif; text-align: left; color: rgb(51, 51, 51); text-transform: none; text-indent: 0px; letter-spacing: normal; word-spacing: 0px; float: none; display: inline !important; white-space: normal; background-color: rgb(255, 255, 255); -webkit-text-stroke-width: 0px;">خداوند انسان های جذاب و عاشق،مهربان و زیبا رو دوست دارد که در&nbsp;</span><div><span style="font: 13px/18px &quot;lucida grande&quot;, tahoma, verdana, arial, sans-serif; text-align: left; color: rgb(51, 51, 51); text-transform: none; text-indent: 0px; letter-spacing: normal; word-spacing: 0px; float: none; display: inline !important; white-space: normal; background-color: rgb(255, 255, 255); -webkit-text-stroke-width: 0px;">این دنیا عالی زندگی میکنند با اندیشه ها و احساسات آرام و نگاه قشنگ به آیندشون</span> </div> text/html 2015-08-20T09:31:10+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو هدایت http://cheraghejado.ir/post/518 <br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">"فرقی نمی کند که به انجام چکاری سرگرمید.در هر صورت هدایت بطلبید،طلب&nbsp;</span><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">هدایت نه تنها وقت و نیروی شما رو ذخیره میکند بلکه افلب یک عمر فلاکت و&nbsp;</span></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">نکبت را می رهاند"</span><br style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;"><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">خدای عزیزم،تو بهترین هدایت کننده و ناجی من هستی و تنها تو به پیدا و نهان&nbsp;</span></div><div><span style="color: rgb(51, 51, 51); font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;">آگاهی،تنها از تو یاری و هدایت میخواهم و تنها تو را سپاس میگویم</span> </div> text/html 2015-08-05T12:55:02+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو از آنچه نمیخواهی روی برگردان http://cheraghejado.ir/post/561 <div><font size="2"><b>در مقابل آنچه دوست نداری واکنش نشان نده زیرا با هر واکنشی که از خود نشان <br><br>میدهی کاینات آن چیز را برایت می آورد</b></font></div><div><font size="2"><b><br>باید فقط از آنچه نمی خواهی روی برگردانی و متمرکز بر آن چیزی شوی که دوست داری.</b></font></div><div><font size="2"><b><br>به همین علت باید هر آنکس که به تو بدی کرده را ببخشی و از آن روی برگردانی،زیرا اگر<br><br>&nbsp;این کینه را در وجودت نگه داری کاینات موارد عذاب آور بشتری را به سویت می آورد اما<br><br>&nbsp;اگر آنرا ببخشی روحت را آزاد کرده ای تا به سوی آنچه میخواهی پرواز کند و تمرکز شود</b></font></div> text/html 2015-08-05T06:35:59+01:00 cheraghejado.ir چراغ جادو انتخاب شادی http://cheraghejado.ir/post/565 <div><font size="3">تک تک مردم مصمم هستند که شاد باشند.این وضعیت &nbsp;طبیعی ماست و&nbsp;</font></div><div><font size="3">خودمان هم این را می دانیم.</font><span style="font-size: medium;">چون با داشتن حال و هوای بد احساس&nbsp;</span></div><div><span style="font-size: medium;">نا خوش آیندی داریم.</span></div><div><font size="3">مهم ترین مسئله،پی بردن به این موضوع است که شادی انتخاب است،</font></div><div><font size="3">زیرا احساسی است که از درون&nbsp;</font><span style="font-size: medium;">ما نشأت میگیرد.همین حالا باید تصمیم&nbsp;</span></div><div><span style="font-size: medium;">بگیریم که از درون شاد باشیم تا بتوانیم زندگی شادی را جذب&nbsp;</span><span style="font-size: medium;">خود کنیم</span></div>